آيا تا به حال فكر كرده‌ايد كه اگر امكان سؤال پرسيدن را از ما مي‌گرفتند چه اتفاقاتي مي‌افتاد؟ در اين صورت اگر آدرسي را بلد نبوديم نمي‌توانستيم بپرسيم و بايد تمام شهر را مي‌گشتيم تا آدرس خود را پيدا كنيم. اگر ما امكان سؤال پرسيدن را نداشتيم نمي‌نوانستيم اسم دوستان‌مان را بپرسيم، مگر آن كه خودش نام خود را بگويد. اگر امكان سؤال پرسيدن را نداشتيم، نمي‌توانستيم از دوستان خود احوال‌پرسي كنيم و اگر كسي حالش خوب نبود نمي‌توانستيم كاري برايش كنيم مگر آن كه او خود زبان مي‌گشود و دردش را بيان مي‌‌‌كرد.

اگر امكان سؤال پرسيدن را نداشتيم، نيوتن هيچ‌گاه نمي‌پرسيد كه چرا سيب افتاد؟ و شايد آن را گاز مي‌زد. اگر امكان سؤال نداشتيم هيچ‌گاه از خود نمي‌پرسيديم من چگونه مي‌توانم موفق شوم و بنابراين هيچ‌گاه موفق نمي‌شديم.

به راستي اگر امكان سؤال پرسيدن نداشتيم، چه مي‌شد؟ در اين صورت ارتباط ما و دنياي پيرامون و ديگران به صورتي يك‌جانبه بود. در اين صورت ما نمي‌توانستيم تأثير گذار باشيم و يا نقشي داشته باشيم. انساني كه در خود و ديگران تأثير نمي‌گذارد همانند يك برده خواهد بود كه تنها آن چه را انجام مي‌دهد كه از او مي‌خواهند.

زندگي يعني جوش و خروش، زندگي يعني حركت، زندگي يعني ارتباط و تأثيري دو جانبه. كسي كه اين صفات در او نباشد، تنها زنده است، ولي زندگي نمي‌كند. چنين كسي كه خواب و بيداري‌اش، مرگ و زندگي‌اش، بود و نبودش و عمل كردن يا نكردنش تفاوتي نكند، همان بهتر كه نباشد تا عرصه را براي ديگران تنگ نكند.

پرسش‌ها مي‌توانند زندگي ما را متحول كنند. خاصيت چشمه بودن را در ما قوت بخشند. پرسش‌ها مي‌توانند احياء كنند و جاني دوباره بخشند. اگر ما خوب پرسيدن را ياد بگيريم و بتوانيم از آن به درستي استفاده كنيم، قادر خواهيم بود، نقاط مبهم و تاريكي را كه در پيرامون ما وجود دارد و ما از آن غافليم، معلوم و آشكار كنيم. شايد شما از خود بپرسيد چگونه ممكن است كه پيرامون ما ابهاماتي باشد و ما از آن غافل باشيم؟

ما به هر چه كه در اطرافمان مي‌گذرد يا ما را احاطه كرده توجه نداريم. مثلا وقتي در يك خيابان پرجمعيت هستيم، صداهاي فراواني در اطراف ما هست ولي ما چند تا از اين صداها را تشخيص مي‌‌دهيم و يا به آن‌ها توجه مي‌كنيم؟ ولي عدم تشخيص ما به معني عدم وجود صدا نيست.

ابهامات و نقاط تاريكي كه زندگي ما را نيز در بر گرفته، از همين گونه است. مثلاً ما شايد ندانيم كه چه خطاهايي را مرتكب مي‌شويم، بنابراين تلاشي نيز در راه كنار گذاشتن آن نخواهيم كرد.

كنار گذاشتن ابهامات و ترديدهايي كه زندگي ما را در برگرفته، يكي از نقاط خوب براي تحول است زيرا ابهامات و ترديدهاي ما جلوي حركت‌مان را مي‌گيرند. جايي كه ما ابهامي نداريم و مسايل برايمان روشن است، به صورت طبيعي حد‌‌‌اكثر تلاش را براي حداكثر استفاده و اثرگذاري انجام مي‌دهيم، زيرا انسان در ذات خود، دوست دارد كه مفيد باشد و جايي كه ميدان را براي خود باز ببيند و توان و امكانش را نيز داشته باشد،‌ دريغ نخواهد كرد.

ابهام همانند تاريكي است. وقتي كه در يك محيط تاريكي قرار مي‌گيريم چه حالتي داريم؟ همه چيز در اطراف ما ترسناك مي‌شود، اشياء را نمي‌توانيم به خوبي تشخيص دهيم، بنابراين دچار توهم مي‌شويم. ممكن است ريسمان را با ماري اشتباه بگيريم. در تاريكي نمي‌توانيم اعتماد كنيم و به همه چيز شك داريم، مگر آن كه به درستي آن را بشناسيم. در تاريكي محتاط هستيم. آيا مي‌توانيم با چشم بسته ببينيم؟ حتي در يك زمين هموار و صاف نيز با چشم بسته دويدن سخت است و هر لحظه احتمال مي‌دهيم، چيزي جلوي راه ما قرار گرفته باشد بنابراين از سرعت خود كم مي‌كنيم.

پرسش‌هاي خوب به زندگي ما نور مي‌بخشند و زندگي‌مان را دوست داشتني مي‌كنند. بنابراين هر جا كه شكي داريم، مكث كنيم و سؤال بپرسيم و تلاش كنيم تا پاسخ آن را دريابيم تا شك‌مان رفع شود. با پرسش‌ها، در شك و ترديد و ابهام و اضطراب نباشيم و به خود اجازه شكوفايي و بالندگي بدهيم.