نويسنده : آرين پناهپور
با تصويري از شرايطي كه در زندگي روزمره بر ما ميگذرد آغاز كرديم، پاي سؤال را به ميان كشانديم. چرا كه سؤال خوب، آورنده پاسخ است. با سؤال ميتوانيم مشكل خويش را به مسئله تبديل كنيم. با سؤال مي توانيم، موضوع را سر و سامان داده تا با فهم درستي از آن، طرح مناسبي براي پرداختن به موضوع تدارك ببينيم. مسائلي كه مطرح نموديم، مشكلاتي را مشخص نمود، اين مشكلات در يك سطح ظاهرگرا در حوزه زندگي ماديـمعنوي قابل راهبرد است. گرچه شايد درست پرداختن ما در سطح ظاهري بتواند جريان باطني را نيز جلو ببرد، ولي آنچه كه بيان ميشود يك سطح و رويكرد ظاهري قابل بحث و بررسي است. «من كيستم؟« يك سؤال ويژه و محوري است. سعي نموديم كه از ابعادي ديگر به اين سؤال دقيق شويم، زوايايي كه در واقع مشكلات و معضلات ما را در لحظه به لحظه زندگي آشكار ميكند. حالت انفعالي ما در جريان زندگي، توان خلاقيّت و شادابي را از ما سلب نموده، اضطراب و نگراني بر ما سايه انداخته، سرگشتگي، ما را همچون فردي درمانده ساخته و چشم انتظاريم كه كسي به نيازهاي ما پاسخ بدهد. غافل از اينكه بايد اين نياز را به زبان بياوريم و مشكل خود را مطرح كنيم.
دريغ و صد افسوس كه حتي از در دسترسترين ابزار خويش براي توجه به موضوع استفادهاي نميبريم، اين در دسترسيترين، همان تفكر است و تفكر را با سؤال آغاز ميكنيم. سؤالات را مطرح كرديم، بعضي از مشكلات نمايان شدند، حال چه كنيم؟
بايد صبور باشيم و از شتابزدگي پرهيز كنيم. بايد در سؤال خويش مستقر شويم. وقتي در هر لحظه از خودمان بپرسيم: «چهكار بايد بكنم؟» و «چهكار نبايد بكنم؟» و يا «با چه موضوعاتي روبرو هستم؟»، نگرش فعالانهايي در زندگي براي خويش تدارك ديدهايم به شكلي كه اين سؤال ميتواند ما را به همان سؤال «من كيستم؟» راهنمايي كند. اين اولين قدم محكم و اساسي است. «من كيستم؟»، همان گردبادي است كه كاخ پوشالي انفعال و درماندگي را نابود ساخته و امكان ساخت بنايي عظيم را فراهم كرده، كه مأواي دانايي خواهد بود. از خود بپرسيم «من كيستم؟». بس است زمان انفعال و درماندگي. زمان دست تغابن بر زانو زدن بهسر آمده است. كمر همت بربنديم و قصد حركت را در خود تثبيت كنيم. از خود، وضعيت نظم خويش را بپرسيم. به اطراف خود بنگريم، كليد به در است ولي ما در جايي ديگر بهدنبال آن ميگرديم. كافي است كه نوري بيندازيم، كه آن نور عقل است. تفكر، يكي از جايگاههايي است كه اين نور بر خود مناسب ميبيند تا حضور يابد. زماني كه مسئلهايي را از مشكلي استخراج كرديم به شناخت مسئله ميپردازيم. زماني كه بر خود فرض دانستيم كه بايد به وضعيت آشفته زندگي خويش سر و سامان بدهيم و بر اساس بررسي خويش يه اين نتبجه رسيديم كه بايد برنامهريزي منطقي را در زندگي داشته باشيم، آن زمان بايد برنامهريزي را فرا گيريم. حال، برنامهريزي خودش يك مسئله ميشود. درمانده نشويم. اينجا نيز با سؤال كار را جلو ميبريم و از خود ميپرسيم: «اولويتهاي كاري من چيست؟ اين اولويت با توجه به امكانات، فرصتها ومحدوديتهاي خود چه ترتيبي بايد داشته باشند و هر كدام بايد در چه زمان مناسبي اجرا شود؟» ميبينيد با همين سؤالات برنامهريزي را در زندگي وارد ميكنيم.
آن دانشجوي ما در هر شب ميتواند به سادگي فرداي خويش را تصور كند و با توجه به هدف كليايي كه دارد، هدفهاي كوتاه مدتي را در سطوح روزانه و ماهانه براي خويش فرض ميكند و با توجه به امكانات خويش، اولويتهاي كاري را بدنبال هم ميچيند و بدين ترتيب جرياني پويا و حتي زنده را تجربه ميكند؛ چرا كه حركت خويش را، همچون هستهاي ميبيند كه قدرت باروري دارد. شيوه عمل او مانند يك كشاورز است و خصلت يك زارع صبراست. كشاورز ابتدا بايد زمين را آماده كند و پس از آن دانه و بذري پر مغز بكارد. او به پاي محصول خويش مينشيند و مراقب آن است تا به خوبي رشد كند. حسرت زراعت ديگران را نميخورد؛ اما از تجربه موفق آنها استفاده ميكند. پس از آنكه نگرش خويش را با همين سؤال به ظاهر ساده يعني «من كيستم؟» دگرگون كرد در واقع زمين ذهن خويش را آماده كاشت بذر نموده است. حال بايد بذرها را بكارد؛ بذرهايي پرمغز كه جنين آن بر اساس نيازهاي متعالياش بسته شده است. آري اگر همين وضعي را كه در اطراف ما است را سر و سامان دهيم و نظم و اولويتي براي آن برقرار سازيم. شايد همين نظم روزانه فعاليتهاي ما، بذر پر قدرتي باشد كه دسترسي به آنرا حتي در روياهاي خويش تصور نميكرديم. توجه به آنچه تا الان ميديديم و ميشنيديم و دقيق شدن به آنها، شايد همان نقطه آغازين است. اين توجه آنچنان محصولي ميدهد كه تمام نيازهاي ما را پاسخگو است. ولي بايد صبر و پايداري را سرلوحه كارخويش قرار بدهيم. آن دوستاني كه مثال زديم كافي است برسؤال» من كيستم؟» مستقر شوند. آن زمان است كه نور اين سؤال، گرمايي به جو ذهنشان ميبخشد كه آن بادهاي زير و رو كننده را به ارمغان ميآورد. از همين وضعيت اطراف خويش شروع كنيم و ايدهآلگرايي نداشته باشيم. مطلوبي در دسترس براي خود تعريف كنيم. به خود بگوييم: «در اين ماه صبحهاي زود از خواب برخاسته و صبحانه را خودم آماده ميكنم.» بر اين رويه خويش پا برجا باشيم تا پخته شويم. برخود و در خود نهيب بزنيم ودائم از خود بپرسيم:
«من كيستم؟«
تا نور بر زمين بتابد و زمين را گرم و آماده كشت كند.
اي كشاورز از اين بستر نرم و مرگ آور برخيز كه خانه رو به سردي است و كيسهات تهي از آذوقه.
«فرصتها به كندي مي آيند و به تندي ميروند» (حديثي از امام حسن (ع))
آن موقع كه از تشنگي برميخيزي شايد ديگر فصل زمستان باشد كه آن زمستان، آخرين زمستاني خواهد بود كه ميبيني چون ديگر خواهي مرد.
پس فرصت را ازدست نده و بيدار باش كه از نور براي پركردن كيسهات بهرهببري.
هوشيار باش تا فرصت را از دست ندهي!
