در جريان زندگي روزمره، ما به مشكلات متعددي برخورد مي‌كنيم كه بايد وضعيت خويش را در قبال آن موضوعات مشخص كنيم. در واقع زماني‌كه از خود مي‌پرسيم چه‌كار بهتر است انجام بدهيم يا بهترين كدام است، چه كاري بدترين است و نبايد انجام داد، و يا با چه موضوعاتي روبرو هستيم، در واقع با اين سئوالات، مشكل را به مسئله تبديل ميكنيم و زماني‌كه مشكلي تبديل به سئوال مي‌شود، بي‌نظمي و آشفتگي در موضوع آشكار شده و براي ما به عنوان سئوال‌كننده اين موضوع روشن مي‌شود كه از كجا شروع كنيم و مهم‌ترين موضوعاتي كه بايد به آنها بپردازيم كدامست؟ كدام‌ها ضروري نيستند و نبايد به آنها پرداخت تا از اتلاف انرژي جلوگيري كرد. در شمارة گذشته «سئوال من كيستم؟» را به‌صورت پاره‌اي ازسئوالات كه كاربرد در زندگي روزمره دارند، تجزيه نموديم. گرچه اين امر مي‌تواند جنبه معنوي هم داشته باشد ولي ما از بُعد كاربردي در بستر جريان زندگي به آن مي‌پردازيم. اين سئوالات كمك بسيار زيادي در شناخت مسائل و دادن تصوير روشن از وضعيت خويش به ما مي‌دهند. با سئوالات ساده‌ايي كه به دنبال سؤال «من كيستم؟» عنوان شد مي‌توان تحليل ساده‌ايي از يك سند جريان زندگي ارائه داد، كه مصداقش را در دو شكل از جوانان ارائه داده بوديم. بررسي را «از چه كار بايد انجام بدهم يا ندهم و با چه موضوعاتي روبرو هستم؟» شروع مي‌كنيم. چه‌كار بايد انجام دهم دو جنبه دارد. يك جنبه كاملاً ظاهري كه درحوزهُ نيازهاي جسماني و مادي ما قابل توجيه است و يك جنبة به ظاهر پيچيده كه وارد حوزه‌هاي غيرمادي و ذهني و فراذهني مي‌شود. زماني‌كه سئوالي مي‌پرسيم در واقع جريان فكر را به كار مي‌گيريم. سؤال كليد تفكر است. ما با سؤال «چه كار بايد انجام بدهيم وچه كار نبايد انجام بدهيم؟» جرياني را بوجود مي‌آوريم كه ايجاد خلاء كرده، همچون جريان باد در جو كه ناشي از اختلاف فشار ميان دو نقطه است. اين سؤالات يك سراشيبي براي آمدن پاسخ فراهم مي‌كند كه روشنگر و دانايي‌بخش است. نوع نگاه ما به پاسخ مي‌تواندكاربرد آنرا براي ما تعريف كند. جرياني كه از آن صحبت كرديم در واقع واجد عنصر حركت است. حركت احتياج به نيرو دارد و نيرو در جريان فكر، نياز است كه در واقع حوزهُ توجّه ما، نياز را سبب مي‌شود. اين نيازها به سه سطح، جسماني، ذهني و فراذهني (متعالي) تقسيم مي‌شود. براي تصوير اين سه نياز آن‌ را در پيكرةُ انسان شبيه‌سازي مي‌كنيم. نيازهاي جسماني را مي‌توان همچون «پا» و درنهايت نيازهاي فراذهني و نياز متعالي را به عضو «سر» در بدن تشبيه نمود.ضروري است كه «سر» را بايد حفظ نمود حتي اگر به قيمت ازدست دادن «پا» باشد؛ زيرا نبودن آن منجر به مرگ مي‌شود. امّا چه بسا كه ما به حفظ «پا» پرداخته غافل از اين‌كه پتكي در حال فرود آمدن به «سر» است. «سر» به پايين خيره مانده و نگاهي به اطرافش نمي‌كند كه چه دارد به سمتش مي‌آيد. اينجاست كه انجام بهترين كارممكن در زمان و وضعيتي كه در آن بسر مي‌بريم ضروري مي‌شود. همهُ ما، شاهد اين موضوع هستيم، كه در بستر زندگي روزمره، به براي رفع اساسي‌ترين نيازهاي خويش، سعي مي‌كنيم كه دانش خويش را افزايش دهيم. افزايش دانش به منظور بالا بردن دانسته‌ها و كم‌كردن ندانسته‌ها صورت مي‌گيرد تا بتوانيم فهم صحيح ازجريانات زندگي خويش داشته باشيم. به همان مثال‌هاي شماره قبل ماهنامه مي‌پردازيم. همان جواني كه صبح ازخواب بيدار شد و ظاهراً برنامه‌اي نداشت… . حال اگر با اين نگرش روز خويش را آغاز كند چه اتفاقي مي افتد؟

ازخويش بپرسد بهترين كاري كه الان مي‌توانم انجام دهم چيست؟

بنظر شما چه پاسخ يا پاسخ‌هايي براي اين سئوال وجود دارد؟

او در ادامه مي‌تواند از خود بپرسد چه چيزي بهترين است و چگونه بهترين را بيابد. در اين فضا او از خود مي‌پرسد: حال كه در اين ساعت از خواب بيدار شده‌ام، بهترين كار چيست؟  چه چيزي بهترين است؟ و آن ‌را چگونه بيابم؟ گزينه‌هاي متعددي در مقابل اوست، امّا بايد بهترين را انتخاب كند. چه چيز بهتر است و چگونه فراهم مي‌شود، مهم‌ترين موضوعي كه فكر او را به خود مشغول كرده، چيست؟ از چه نيازي سرچشمه مي‌گيرد و عامل آن كجاست و چگونه او را به سمت خود مي‌كشاند. از خواب بيدار مي‌شود، گزينه‌هاي متعددّي كه از آن سئوال به رويش گشوده مي‌شود درحوزه‌هاي مختلفي از انواع نيازها قابل دسته‌بندي است. در گام اول به چه بپردازد؟ به مسائل بهداشتي، ورزش، تغذيه و غيره.

هر كدام مي‌تواند بخشي از نيازهاي وي را درحوزه‌هاي جسمي و ذهني فراهم كند. شما اگر جاي وي باشيد به نياز جسمي مي‌پردازيد يا ذهني و يا فراذهني؟ از ورزش شروع مي‌كند، چرا كه هم جنبة جسمي دارد، و هم جنبة ذهني، جالب است كه پاره‌اي از تحركات بدني مي‌تواند جنبه‌هاي فراذهني نيز داشته باشند بخصوص در سپيده دم. ورزش هم مي‌تواند باعث بالابردن توان جسمي او شود، هم مي‌تواند به وي اعتماد به نفس ببخشد و شايد حركاتي وجود داشته باشند كه تمريني براي تبلور عشق و محبت و ايثار و از خودگذشتگي و بطور كل اخلاق والا باشد.

پس بهترين را تحركي در آغاز روز انتخاب مي‌كند, شايد هم طراوتي براي جسم و شايد هم تغذيه، در اينجا قصد بر اجبار شيوة خاصي نيست بلكه منظور پيدا كردن بهترين براساس نيازي است كه درآن واقع شده‌ايم و هماهنگ‌ عمل‌كردن با آنچه كه ما را به سوي خود‌ مي‌كشاند. نوعي دلپذيري و انبساط, حتي در چهره.

پس فعلاً با همان ورزش شروع مي‌كنيم، آن جوان نرمشي مي‌كند, آبي به سر و صورت مي‌زند و باخنده‌اي بر چهره‌اش به خودش سلام مي‌كند. بايد غذايي بخورد. آنچه كه مي‌خورد مي‌شناسد. با حوصله آنها را فراهم مي‌كند. حتي اگر يك لقمه نان باشد. اما به همان لقمه مي‌نگرد. از خود مي‌پرسد كه اين نان چگونه نان شد تا به دست من رسيد؟ چرا مي‌گويند كه نان بركت سفره است, پس چرا در مصرف اين بركت تا اين اندازه اسراف مي‌شود؟ او (جوان) چكيدة زمين، آب و خاك را كه بستر دانه‌ايي بود، مي‌چشد و مزه مي‌كند. او نوازش باران بهاري را بر برگ‌هاي گندم پاييزي مي‌بيند, او مزرعه را در لقمه‌اش مي‌بيند, پس لبخند مي‌زند. غذا را خورده, حال از خودش مي پرسد كه من كيستم؟ و اكنون چه كاري بهترين است؟

آيا بايد مثل هميشه در اين ساعت به سراغ تلفن برود. ازخودش مي‌پرسد, چه ضرورتي دارد؟ آيا درحوزه رفع نيازهاي اوست؟ نكند اين تماس چيزي جز رفع نيازهاي ذهني و يا اضطراب او باشد؟ اگرهست پس بهتر است بر اين نيازش متمركز شود و گزينه‌هاي متعددي را در جهت درك آن پيشنهاد دهد.

مكث مي‌كند, درقالب قديم فرو نمي‌رود, از اين به بعد است كه بر جريان و سير واژه‌ها ميان گفتگوها دقيق مي‌شود, از خود مي‌پرسد در اين جريان واژه‌ها چه گذشته و چه مي‌گذرد؟ آيا همين گفتگوهايي كه اهداف مبهمي دارد, مي‌تواند هسته‌هاي اضطراب, خشم و ترس را در من بكارد؟ اين گفتگوها تا چه حد پاسخگوي نيازهاي ضروري من باشد, من براساس چه قاعده‌اي با دوستانم ارتباط مي‌گيرم و بر اين اساس به دنبال چه هستم؟ نكند همين گفتگو مرا دركلافي سردرگم بپيچد كه توان فهم آن‌را نداشته باشم؟

اين سئوالات شايد سبب شود كه اوقبل از هرتماسي, طرحي از گفتگو را فراهم كند تا در دام «هر چه پيش آمد» نيفتد, و بداند كه چه مي‌گويد, ازگفته‌هايش چه قصدي دارد؟

آيا مي‌تواند مجموعه‌ايي از اطلاعات را گردآوري كند كه كمك به شناخت بهترين‌ها و عبور از بدترين‌ها كند. در اين صورت است كه وقتي تماس مي‌گيرد و صحبتي با دوستش مي‌كند به حوزه توجه‌اش دقيق مي‌شود و آگاهانه سير گفتگو را راهبري مي‌كند و اگر ضرورتي پيش آمده موضوع را با وي دقيق‌تر پيش مي‌برد و از واردشدن به ميداني كه توانايي مديريت آن‌ را ندارد, خودداري مي‌كند كه همان گفتگوهاي بدون هدف و يا مبهم است. اگر بخواهد قرار بگذارد و ياجايي برود سعي مي‌كند كه به بهترين شيوه با صرف كمترين هزينه و انجام حداكثر كارها, مسافتي را برود. اگر بخواهد فيلمي را در سينما ببيند از خودش مي‌پرسد كدام فيلم مي‌تواند اطلاعات جديدي را در رفع نيازش برآورده كند. اين سؤالات مي‌تواند فرد را در حوزه‌اش متمركزكند. او را به نيازش آگاه مي‌كند. و در جهت رفع آن فعاليت نموده و مي‌كوشد.

او با خودش قرار ميگذارد كه در راستايي كه بر آن متمركز شده فعاليت كند كه آن اگر بهترين سطح نياز باشد كه سعادت است. اگر به پارك, بازار و يا مكاني مي‌رود، نگاه مي‌كند كه چه موضوعي به دانش وي در رفع نيازهايش كمك مي‌كند. كدام حركت تعريف ‌شده و مشخص است, كدام اطلاعاتي كه در اين برخوردها بر آن واقف مي‌شود. و فهم بهترين چيزها به او كمك مي‌كند. همين موضوعات است كه اين همراه ما را به اين حوزه رهنمون مي‌شود كه يك ربات نيست، اين‌طور نيست كه صرفاً به كنش‌ها، واكنش نشان دهد. بلكه ابتكار عمل را به دست مي‌گيرد كنشها را بوجود مي‌آورد تا بهترين واكنشها را درك و تحليل كند.

و اما آن دوست دانشجو…

ادامه دارد …

 

نويسنده : مهندس آرين پناه‌پور

علم موفقیت شماره 2