نويسنده: سيد جواد اكرمي
من کتابهای زيادی در مورد مديريت و برنامهريزی خوانده بودم. با اينکه کار عملی نکرده بودم و دانش مديريتی خود را تنها در تئوری محک زده بودم؛ با اين حال در زمينه مديريت و به خصوص مديريت منابع توانمند و حتی مدعی میدانستم .
آن روزها از نظر من اغلب مديران و کسانيکه در شرکتهای خصوصی و غير خصوصی كار ميكردند در اشتباه بودند. ديدگاه من يک ديدگاه کاملاً انتقادی بود. آن هم نه انتقاد سازنده، بلکه تنها از بيرون نگاه میکردم و از کار ايراد میگرفتم.
تا اينکه يک روز به اين تيتر خبری در يکی از روزنامهها برخوردم:
قوهای مهاجر بهعلت شکارهای غير قانونی بيرويه و عدم تناسب شرايط زيست محيطی در معرض نابودی قرار گرفتهاند.»
خيلی ناراحت شدم. آخر من به روايتی از ناحيه جد پدریام شمالی محسوب میشوم.
وقتی بچه بودم در يک خانه ويلايي بزرگ در اطراف تهران زندگی میکرديم و حياط بزرگی داشتيم که وسط آن يک استخر بزرگ پر از آب داشت.
پدرم کودکیاش را در جنگل زندگی کرده بود، بنابر اين علاقه ويژهای به درختان و حيوانات داشت، يادم است در حياط خانه ما انواع و اقسام درختان ديده میشد. دور تا دور حياط تبريزیهای بلند و راست قامتی بودند که تابستانها پايگاه انواع پرندههای بومی به خصوص کلاغ بود. تو حياط هم بيد بزرگ و سيب و خيلی درخت ميوه ديگه كه بعضیهاشون ميوه داشت و بعضیهاشون به خاطر آب و هوا ميوه نداشت.
آخر حياط در گوشهاي يك قفس بزرگ پر از کبوتر بود. در يك گوشه ديگر هم سگ داشتيم. در خانه هم چند تايي مرغ عشق و فِنچ تو پاسيو نگه ميداشتيم.
اما آنچه که از همه دلرباتر و زيباتر بود، داخل استخر بود. من گاهی (به خصوص وقتی بزرگتر شده بودم) ساعتها مینشستم و به اين دو موجود سفيد و باوقار نگاه میکردم. دو قوی بزرگ و بالغ. بابام مثل دو تا بچه از اونها نگهداری میکرد. به آنها به عنوان اعضای خانواده عادت کرده بوديم و از بودنشان لذت میبرديم.
مامانم خدا بيامرز خيلی اون دو قو رو دوست داشت. يادم است وقتی مجبور شديم خانه را بفروشيم و پرندههای زبون بسته را بفرستيم برن، مامان خيلی گريه کرد. من هم از گريه مامان كمي گريه کردم. ولی بابا اون لحظه که قوها میرفتند اصلاً خانه نبود. بعدش هم که آمد ديگر هيچ وقت در مورد اونها حرف نزد. معلوم بود خيلی غم تو سينهاش بود. از اون روزها با اينکه خيلی گذشته اما مثل روز جلو چشمام بود.
اما اين حافظه عجب چيزي است!؟ ناگهان يادش ميرود وناگهان يادش ميآيد. من که ديگه يادم رفته بود، قو و باغ و استخر و ….
اما با ديدن اون تيتر خبري، همه چيز يادم آمد.
تازه از گير و بند پايان نامه و تسويه حساب و اينجور چيزها خلاص شده بودم. خبر را که ديدم تصميم گرفتم پیگير موضوع شوم و سر از کار اين قضايا در بياورم. خيلی عصبانی بودم. پيش خود میگفتم پس اين اداره محيط زيست با محيط بانها چی کار میکنند؟!
چرا يک نفر جلوی اين کشتار رو نمیگيرد!؟
الان که فکر میکنم میبينم آن روزها خيلی عجولانه و احساسی تصميم گرفته بودم. قصد داشتم اطلاعاتی را پيرامون عملکرد اداره محيط زيست مناطق شمالی ( در خصوص مناطق حفاظت شده قوها) بدست بياورم و با اطلاعات مديريتی خود به اصطلاح مچ آنها را بگيرم و بعد هم ماوقع را در روزنامهای، جايی چاپ کنم. میخواستم انتقام بگيرم. آخر چرا بايد قوها کشته شوند؟ معلوم بود که احساساتی بودم. احساسات عامل و انگيزه خوبی برای حرکتهستند؛ اما هيجانات و عصبانيت، هميشه انسان را به گمراهی میکشاند.
اينکه من میخواستم کاری بکنم و از کشتن قوها ناراحت شده بودم خيلی خوب بود اما تصميم من غير عقلانی و احساسی بود. می خواستم انتقام بگيرم.
اكنون که فکر میکنم شرمنده ميشوم، اما به هر حال ما انسانها در حال تکامليم.پس بهتراست از تصميمات و نتايج گذشته تجربه کسب كرده و تدبير فردا کنيم. به آينده نگاه کنيم و راه و مشکلات آن را پيشبينیکنيم.
اطلاعات اندکی از محل اقامت قوها پس از مهاجرت از سيبری به ايران داشتم؛ اطلاعاتم را جديد و نو کردم و به قصد تحقيق و کاوش (و در واقع به قصد مچگيری) عازم سفر شدم.
هدفم رفتن به اداره محيط زيست منطقه بود، اما بدون برنامه و با بینظمی تمام.
ساعت 4 بعد از ظهر پنج شنبه به منطقه رسيدم (به ياد داشته باشيد که من در زمينه مديريت و برنامهريزی درس خواندهام !).
اداره محيط زيست تعطيل بود تا شنبه!
وقتی در شرايط احساس و هيجان، تصميم گرفته شود؛ چشم عقل و انديشه بسته خواهد بود.
بنابر اين طبيعی است که حتی مسئله به اين سادگی قابل حل نباشد. احساسات را چه به ساعات کار اداری؟ اين کار عقل است که میانديشد و عوامل تاثير گذار در برنامهريزی را بررسی میکند. الان چه ساعتی است؟ مسافت چقدر است؟ هدفم چيست؟ چطور به نتيجه برسم؟ موانع من کدامها هستند؟ چه چيزهايي لازم است تا با خود ببرم؟ و …
اينها از اولين و ابتداييترين اصول برنامهريزی است. اما من فراموش کرده بودم!!
به منطقهای رفتم که در آنجا تجمع قوها در آبگيرهای ناحيه فراوان بود. حدوداً اواسط دی ماه بود. هوا ابری و کمی هم سرد بود.
يک دسته غاز از بالای سرم عبور کردند. موهای تنم راست شده بود. چه با شکوه بودند. يک دسته چهار تايي هم قو ديدم. قوها خيلی بزرگترند و پايينتر پرواز میکنند، درست مثل هواپيماهای بزرگ و مسافری، سفيد و گردن بلند. بر خلاف غازها که بالا پرواز میکنند و خاکستریاند و زياد جيغ و فرياد میکنند. قوها تنها جيغهای کوتاه و خاصی که به صدای شيپور شبيه است دارند.
از دور مردی را ديدم، ميان سال که لباس اونيفرم به تن داشت با يک اسلحه.
کلاه پشمی، چکمههای بلند، يک بيسيم هم در دست داشت که هر از گاهی خش خشي میکرد و صدايي از آن در میآمد.
نزديک که شد، با لهجه شمالی سلام کرد!
سلام کردم! با حالتی نسبتاً طلبکارانه گفتم شما مأمور محيط زيست هستيد!؟
گفت : بچه تهرانی؟!
گفتم : آره!
گفت : کی رسيدی؟ جاده برفی بود؟ … دخترم از تهران ميآيد اينجا! جاده، بسته که نبود؟
گفتم : نه! ولی شلوغ بود!
گفت : خب تعطيليه ديگه! مردم ميرند مسافرت!
گفتم : شما چی کار میکنيد؟
گفت : گشت دارم! سری به اطراف میزنم؛ شکارچی نباشه!
گفتم : پای پياده، اگر شکارچی ببينی؛ چه کار میکنی؟
گفت : اون فرار میکنه و من هم دنبالش!
گفتم : بعدش چه؟
گفت : هيچ! اغلب محلیاند، همسايهاند، فاميلند، بندههاي خدا رو کاری نداريم!
گفتم : خب! قوها رو همينها میزنند و از بين میبرند ….
گفت : قو؟! نه بابا، کسی اينجا قو نمیزنه! اونهايي که قو میزنند مريضاند! قو جريمه داره! 120000 تومان جريمه داره! مگه مرض داشته باشه که قو بزنه! تازه گوشتش هم تلخه! خوب نيست! اردک ماهی خيلی خوشمزه تره!
گفتم : پس قوها را چه كسي شکار میکند؟!
گفت : قاچاقچیها! میزنند يا زنده می گيرند که بفروشند! موجود زيبايي است! مردم دوست دارند، تو خونههاشون نگه دارند …
آن هم مرده!؟ چون نگهداری میخواد؛ میکشن، خشک می کنند، میگذارند گوشه خونه!
گفتم : پس شکارچیهای محلی، قو شکار نمیکنند!؟
گفت : چرا ! بعضی اوقات مرض به جونشون میافته! و قو میزنند…موجود سنگينی است، پايين پرواز میکند و شکارچی هم راحت میزندش!
گفتم : شما چهکار میکنيد؟ دستگيرشون نمیکنيد؟
فقط خنديد ….
تو زندگی گاهی سرنوشت برای آدم چيزهايي رقم ميزند که وقتی به گذشته فکر میکنی و زنجيرههای اتفاقات را مرور میکنيد از برنامهای که برايت تنظيم شده و در حال رخ دادن است، از حيرت فقط میتوانی بگويي عجيب است و بخندی!
تو اين ماجرا من هم داخل يکی از برنامههای اساسی و خطوط اصلی سرنوشتم افتاده بودم و اون موقعها بیخبراز آينده بودم…
ادامه دارد ….
