آزاده رضائي
سينما چيست؟ آيا فقط يك هنر است؟ آيا يك صنعت پر درآمد است؟ آيا وسيلهاي براي گذراندن وقت است و يا يك تفريح مناسب؟ و يا وسيلهاي است كه ميتواند ما را به انديشه وا دارد؟ براستي سينما چيست؟ اگر به درستي بنگريم، ميبينيم كه سينما ميتواند وسيلهاي بسيار مناسب براي ايجاد جرقههاي فكري و جوانه زدن بذرهاي تفكر در ما باشد. سينما ميتواند با ايجاد بستري مناسب در جهت شكوفايي وجوهي از خلاقيتهاي ذهني ما عمل كند. شايد با نگرش عميقتر و مناسبتر به سينما انديشههاي خود را بارورتر کنيد، ديدگاه هاي خود را گسترش دهيم و به افقهاي فکري وسيعتري دست يابيم. شايد سينما وسيلهاي باشد كه خود را به عنوان يك انسان، بهتر بشناسيم و نيز به شناخت بهتري از جهان پيرامون خود برسييم.
سينما چگونه ميتواند تا اين اندازه تاثير گذار باشد؟ گفته معروفي است كه «تاثير يك تصوير به اندازه يك يا چند كتاب است «براستي كه چنين است؛ زماني كه كتابي را ميخوانيم از هر صفحه يا بخش آن تصويري در ذهن خود ميسازيم و اين تصاوير براي هر شخصي به گونهاي خاص است و تصاوير ساخته شده از يك كتاب در ذهن افراد مختلف، متفاوت است. اما زماني كه يك تصوير را ميبينيم آن تصوير خود تجسم آماده و به فعل درآمدهايي از تفكر فيلمساز است كه از روي يك نوشته مانند كتاب، نمايشنامه، فيلمنامه و غيره ساخته شده است بنابراين تصوير، كار ذهن ما را در عين پيچيدهگيهاي خاص آن، سادهتر نموده و آن را به دنبال خود ميكشاند. وقتي كتابي را ميخوانيم گام به گام با آن پيش ميرويم و اجزاي يك پازل را كه در واقع تفكر نويسنده كتاب است كامل ميكنيم. اما زماني كه فيلمي (تصويري) را ميبينيم تصوير در ذهن ما دانهاي را ميكارد. كه پس از اتمام فيلم هم شكوفايي اين دانه ادامه دارد و ممكن است مدتها اين تصاوير همراه ما باشد و ما را به دنبال خود بكشاند. معمولاً به هنگام ديدن فيلم (در صورت جذاب بودن) آن را تا به آخر دنبال ميكنيم ولي به هنگام خواندن كتاب ميتوانيم آن را به كناري بگذاريم و ادامه ندهيم و اين مزيت تصوير را نشان ميدهد.
در اين سلسله مقالات كه (در صورت امکان) آن را گاه گاه و به بهانهها و موقعيتهاي مناسب زماني ارائه ميكنيم، ميكوشيم وجوه و ابعاد متفاوت و گاه نهفتهاي از سينما و اثرات آن را بنمايانيم. در اين راستا سعي ميكنيم فيلمهايي را مورد بررسي قرار دهيم كه در دسترس همگان بوده و يا از رسانههاي ارتباط جمعي مانند سينماهاي داخلي و شبكههاي مختلف سيما پخش شده باشند. لازم به يادآوري است كه هدف ما به هيچ وجه نقد فيلم نيست، چه، نقد فيلم ويژگي و مختصات خاص خود را ميطلبد، بلكه هدف ما بررسي ابعاد متفاوت و ديدگاههاي پنهان در فيلمهاست. مسائلي كه شايد از نظرها پنهان مانده باشند و در اولين گام، فيلم مستندي را برگزيدهايم كه سال قبل در جشنواره فيلم فجر به نمايش درآمد و امسال نيز همزمان با جشنواره، از شبكه اول سيما پخش گرديد. اين فيلم برنده نخل طلاي جشنواره كن و برنده اسكار بهترين مستند بوده است.
«بولينگ براي كلمباين»
فيلم درباره حادثهاي است كه در دبيرستاني بنام كلمباين در «ليتلتٌن» در ايالت كلرادوي آمريكا اتفاق ميافتد؛ چند سال قبل در 1999 دو پسر نوجوان ابتدا صبح به باشگاه بولينگ شهر ميروند و پس از بازي، به مدرسه رفته و در كتابخانه، همكلاسيهايشان را به رگبار گلوله ميبندند، در اين حادثه چندين تن كشته و بسياري مجروح و معلول ميشوند و در پايان دو نوجوان خود را هم ميكشند. اين حادثه در زمان خود سر و صداي فراواني بر پا كرد و انعكاس وسيعي داشت و اقدامات امنيتي شديدي را در مدارس كشور به دنبال آورد. در فيلم، خودِ فيلمساز يعني «مايكل مور» را ميبينيم كه به بانكي مراجعه ميكند تا حسابي باز كند اما اين بانك به بازكنندگان حساب يك تفنگ مجاني جايزه ميدهد. فيلمساز نميتواند شگفتي خود را پنهان كند و ميپرسد آيا اينجا يك بانك است يا فروشگاه اسلحه؟ و از اينجاست كه كنكاش او براي يافتن ريشههاي خشونت و تمايل به حمل سلاح در جامعه امريكا شروع ميشود. او در طول فيلم به دلايل ابراز شده توسط افراد و گروهها و كارشناسان مختلف براي مسائل فوق ميپردازد و آنها را يك به يك بررسي ميكند. دلايلي از قبيل، وجود تعداد بي شمار سياه پوستان و رنگين پوستان در جامعه آمريكا، گذشته جنگي و خشونت بار در تاريخ امريكا (مثل جنگهاي داخلي و غيره) وجود خوانندگان موسيقي محرک و شوكدهنده (مانند مريلين منسون)، نمايش فيلمهاي خشونتزا و حادثهاي، وجود اقليتها در جامعه، فقر و بيكاري و غيره. اما «مور» در فيلمش به همه جا سر ميزند. از شهرهاي كوچك و بزرگ آمريكا گرفته تا كانادا كه آن طرف رودخانه مرزي قرار دارد و با بررسي گذشته كشورهاي مختلف بخصوص كشورهايي كه در جنگهاي جهاني اول و دوم چند ميليون كشته دادهاند، و با بررسي زندگي رنگين پوستان در ديگر كشورها و مسئله فقر و بيكاري نشان ميدهد كه همه اين مسائل به تنهايي نميتوانند در آمريكا موجب تمايل به حمل اسلحه شوند و دلايل مهمتر ديگري وجود دارند. تمام مسائل فوق با انجام مصاحبههايي با افراد مختلف مثل نوجوانان آمريكايي و كانادايي، سياستمداران، صاحبان كارخانجات و فروشگاهها، حتي هنرپيشههاي معروف سينما صورت ميگيرد كه با موسيقياي جذاب و حتي انيميشن زيبايي كه طي آن تاريخ آمريكا مرور ميشود، همراه ميگردند تا در مجموع به بيننده ريشههاي وجود خشونت در جامعه آمريكا نمايانده شود.
آنچه فيلم را موفق مينمايد تنها رويكرد ظاهري فيلم نيست بلكه تفكري است كه در پشت تصاوير پنهان است: محور فيلم به ظاهر حادثه كلمباين است و اينكه چرا اسلحه به راحتي در دسترس همگان قرار دارد. اما هدف و موضوع اصلي چيزي ديگر است كه فيلم به طور مستقيم به آن اشاره نميكند. امروزه در مستندسازي، روش بيان غيرمستقيم بيشترين تأثير را دارد. کارگردان مسئله محوري را حادثه كلمباين قرار ميدهد در صورتي كه مسئله اصلي، جنگ افروزي حاكمان آمريكا و حمله آمريكا به عراق است كه در طول فيلم در حاشيه قرار ميگيرد. اما در خلال فيلم او از چنان روش خزنده و آرامي استفاده ميكند كه در انتها، آنچه كه تماشاگر نيتجهگيري ميكند كاملاً برعكس است يعني كلمباين در حاشيه و جنگ در محور قرار ميگيرد و اين قدرت مستندسازي را نشان ميدهد. اما او اين كار را چگونه انجام ميدهد:
– در فيلم از آمار و ارقام كليدي و كاربردي خوبي استفاده شده كه در خدمت هدف فيلم قرار ميگيرد. براي مثال، آمار كشتهشدگان با اسلحه گرم در يكسال در كشورهاي مختلف در نتيجه اي كه بيننده ميگيرد بسيار مؤثر بوده است: در آلمان 381 نفر، در كانادا 165 نفر، در انگليس 68 و در ژاپن 39 نفر، ولي در آمريكا 11127 نفر در سال با اسلحه گرم كشته ميشوند و بهاي يك فشنگ هم فقط 17 سنت است يعني از يکچهارم دلار (25 سنت) هم كمتر.
– کارگردان به ديدار كارخانه اسلحه سازي «لاكهيد مارتين» در نزديكي دبيرستان كلمباين ميرود شركتي كه در واقع يكي از كارخانههاي اسلحهسازي براي وزارت دفاع آمريكا بوده و نيز يكي از مطرح كنندگان طرح «حداقل دستمزد در مقابل كار» است. كارخانهاي كه گروهي از پدران و مادران كودكان ليتلتن در آن كار ميكردهاند و كودكانشان هم به مدرسه كلمباين ميرفتهاند.
– فيلمساز در جاي ديگر به جنگ افروزيها و كودتاهاي آمريكا در نقاط مختلف دنيا مثل ويتنام، شيلي و امريكاي لاتين، ايران، كوزوو (بوسني) و بسياري جاهاي ديگر اشاره ميكند و با نمايش فيلم هاي مستند قديمي ذهن بيننده را به هدف مورد نظر خود نزديك ميكند.
– مسئله مطرح شده ديگر در فيلم، مسئله ايجاد ترس توسط رسانهها و ارگانهاي داخلي آمريكاست. فيلمساز ميگويد: هر دو ماه يك بار ما را از يك چيز جديد ميترسانند؛ ترس از سياه پوستان، رنگين پوستان، اسپانيولي زبانان، مهاجران، اعراب، اهالي خاورميانه، افغانها، طالبان، بن لادن، صدام و غيره…. و اغلب با جنجالي كردن و برزگنمايي اين افراد و جريانها توسط رسانهها، مردم در يك ترس دائمي به سر ميبرند و در نتيجه تمايل مييابند كه از طريقي امنيت را براي خود و خانوادهشان فراهم كنند (مثلاً با حمل سلاح)
– فيلمساز از شواهد فوق استفاده ميكند تا بيننده به اين نتيجه برسد كه محصول طبيعي زندگي امريكايي همين وجود خشونت و تمايل به حمل و نگهداري سلاح و اسلحه است. اما اين سلاحها از كجا ميآيند؟ اين كارخانههاي بزرگ اسلحهسازي متعلق به چه كساني هستند و چگونه ميتوانند توليدات انبوه سالانه خود را به فروش برسانند و ضرر نكنند؟ فيلم در پاسخ به اين سؤال و البته با روشي بسيار ملايم و خزنده و كمي محتاطانه عمل ميكند و ميگذارد تا ما خود نتيجه بگيريم كه اين صاحبان كارخانجات اسلحهسازي هميشه جايي را براي فروش و مصرف توليدات بيشمارشان پيدا ميكنند. چه اين بازار داخلي باشد و چه بازارهاي بزرگ جهاني و جالب است كه بدانيد بعضي از اين كارخانهها با چند واسطه به طراحان و مسئولان وزارت دفاع آمريكا وابستهاند و در نتيجه جنگها و جنگافروزيهايشان در نقاط مختلف دنيا به سود سرشاري هم دست مييابند. اما اينها همه در فيلم مستور است و راز آنها نهفته ميماند تا بيننده خود به آن دست يابد و قضاوت كند.
فيلم در اطلاعرساني و دادن نگرش به بيننده بسيار موفق عمل كرده و واقعيات جامعه را به خوبي به آنها نشان ميدهد. فيلم مخاطب شناسي خوبي دارد و با مطرح كردن مسائل انساني مثل تقبيح حمل اسلحه و كشت و كشتار و خشونت، با تماشاگرش همذاتپنداري ميكند و مسائل آنها را در فيلم انعكاس ميدهد و در يك بده بستان متقابل بين فيلم و مخاطب، اين همذاتپنداري به مخاطب نيز منتقل ميشود و او نيز با فيلم همراه ميشود. در واقع در اين مورد فيلم از روش جالبي استفاده ميكند: در جامعه امريكا اصولاً فيلمهايي كه صحنههاي خشن و حادثهاي يا خونريزي نداشته باشند، چندان مورد توجه قرار نميگيرند (ازطرف عامه مردم).
در اين فيلم، فيلمساز از همين مسئله يعني صحنههاي خشن و نمايش قسمتهاي مستندگونهاي از اين دست، تلاش ميكند كه به نتيجه كاملاً عكس دست يابد و در واقع خشونت را تقبيح كند و در عوض به تقديس و تطهير آرامش، آزادي، انسانيت، محبت، همدردي غيره ميپردازد و در واقع از يك پديده استفاده ميكند و آن را به ضد خودش تبديل ميكند و اين كار را با ظرافت انجام ميدهد.
نكته ديگر استفاده از طنز است: اصلاً وجود و استفاده از خود فيلمساز به عنوان گزارشگر و يا مصاحبهكننده خود باري از طنز را به همراه دارد به جاي استفاده از گزارشگران و مجريان خوشقيافه و شيكپوش و خوشصحبت، خود کارگردان كه گنده وشلخته و كمي سادهلوح به نظر ميرسد كار روايت داستان فيلم را انجام ميدهد. با آن كلاه بيسبال كه بر سر دارد به ديدار شهردار، كارخانهدار و سياستمداران شيك ميرود و با آنها گفتگو ميكند. گويي كه عمدي در كار است. او با نوعي رفتار تعمدي و طنزآلود كاري ميكند كه مخاطب بخندد و دلزده و غمگين نشود اما تاثير بپذيرد. او در قالب طنز، سخنان بسيارجدي را به ما ميگويد.
او در نماي پاياني به ويلاي مجلل چارلتون هْستن (يا همان بن هور مشهور سينما و بازيگر معروف ده فرمان) ميرود. هْستن عضو سازمان ملي اسلحه (گلوله زني) است و هميشه به دعوت طرفدارانش و در واقع به خرج صاحبان صنايع اسلحهسازي به نقاط مختلف كشور ميرود و به تبليغ حمل سلاح ميپردازد. پس از حادثه كلمباين و حادثه ديگري در شهر فلينت ميشيگان كه در حين آن دختر كوچولويي توسط همکلاسي كوچكش كشته ميشود، به آن شهرها ميرود و براي مردم سخنراني ميكند. کارگردان در قالب همان شخص ساده لوح و نامرتب به ديدار هْستن ميرود و ضمن مصاحبه و با ارائه آمار و ارقام و دلايلي كه در طول فيلم مطرح شده به او ثابت ميكند كه نظراتش درباره حمل سلاح نادرست است. هْستن عصبي ميشود و محل مصاحبه را ترك ميكند. کارگردان عكس آن دختر كوچولوي متوفي را به او نشان ميدهد و آن را كنار باغچه ويلاي او ميگذارد و ميرود. و اين كار را با نوعي طنز همراه ميكند كه بيننده را ميخنداند اما طنزي تلخ و گزنده و سياه كه مخاطب از اثرات آن بينصيب نميماند و فيلم با اين تاثير به پايان ميرسد
از فيلم بولينگ براي كلمباين بسيار تقدير شد : در جشنواره كن به عنوان بهترين مستند تمام دورانها شناخته شد. اصولاً در كن بيشتر به فيلمها از جنبههاي هنري آنها جايزه ميدهند و مسائل سياسي در آن كمتر دخيلاند. اما تعلق جايزه اسكار كه توسط خود جريان هاليوودي به اين فيلم اعطاء شد، ما را بيشتر به تعمق و تامل وا ميدارد. براستي چرا با اينكه اين يك فيلم كاملاً ضد آمريكايي است توسط بخشي از همان جريان مورد تقدير قرار ميگيرد؟ و در واقع كاري ميكنند كه فيلم بيشتر مطرح شود و بر سر زبانها بيفتد. اين سؤال و بسياري پرسشهاي ديگر را بايد در رابطه با اين فيلم و بسياري فيلمهاي ديگر مطرح كنيم و براي يافتن پاسخ اين پرسشها بايد بيشتر بينديشيم، شايد در آيندهاي نه چندان دور به پاسخ بهتري دست يابيم.
علم موفقیت 5
