هواپيمايي بود که تنها هواپيما نبود، فضاپيما و کيهان‌پيما بود، سرعتش سرعت نور نبود بلکه نور به توان نور بود. خلبان و هواپيما گويی با هم يکی بودند. خلبان بيدار و هوشيار بود. او تسليم جريان‌های هوا بود و هنگام پرواز تمامی جريان‌هاي هوا دست در دست يکديگر او را تا بالاترين و بلندترين نقطه آسمان می‌رساندند و تمامی موتورهای آن در حال فعاليت آن‌هم در بهترين کيفيت بود. پرواز بزرگترين آرمان برای هواپيماست و اگر زمانی پرواز از آن گرفته شود، مرگ و نابودی‌اش فرا رسيده است.

رمز در اوج بودن هواپيما، تسليم بود؛، تسليم در برابر آسمان. تنها کاری که خلبان هواپيما می‌کرد، اين بود که قصد پرواز می‌کرد سپس چون پر کاهی سبکبال خود را به آسمان می‌سپرد و آسمان به آنجايي که خود می خواست او را هدايت می‌کرد. هواپيما و خلبان، روزگاری بس دلنشين داشتند. گاهی چشم می‌گشودند و خود را در حال پرواز می‌ديدند. هواپيما، هيچ‌گاه دچار نقص و اشکال نمی‌شد و کليه اجزای آن در هماهنگی و يکپارچگی کامل بود. همه موتورهای آن فعال بود و از توان نامحدود برخوردار بود، چرا که شعور آسمان می‌دانست که هر موتور در چه شرايطی و به چه ميزان در حرکت هواپيما نقش دارد و چون در هماهنگ‌ترين حالت از آن‌ها بهره گرفته می‌شد، هيچ گاه نقصی نمی‌يافت. ليکن در يکی از روزها اتفاقی افتاد و دست سرنوشت ، بازی ديگری را رقم زد و زندگی هواپيما و خلبان آن دچار تغييری بزرگ شد.

روزی آسمان خواست تا خلبان و هواپيما در آزمونی بزرگ آزموده شوند . . . در يک لحظه خلبان در غفلت فرو رفت و در غفلت دچار اين توهم شد که مهارتش در پرواز به واسطه علم و اقتدار خودش است. او در اين توهم دچار شد که خودش راه را می‌داند، آسمان را می‌شناسد، آگاه بر اصول و فنون هدايت و پرواز است و اين خودش است که سرمنشأ تمامی هنرهای پرواز است. اين توهم، برای او بسيار شيرين آمد و او مدتی دچار فراموشی گرديد.

او سکان پرواز را در دستان خود ديد. به نظرش رسيد که می‌داند در چه ارتفاعی بايد پرواز کند، کجا برود، چگونه برود، چه بکند، از موتورهای هواپيما چگونه استفاده کند، سوخت و انرژی حرکتش را چگونه تامين کند و . . . . او در غفلت خود دچار اين توهم شد که از ابتدا نيز خود او بوده که پرواز می‌کرده و تنها خودش و خودش است که می‌داند.

با اين توهمات و تصورات هواپيما به راه خود ادامه می‌داد. ليکن اين پرواز با پروازهای قبلی او تفاوت‌های بسيار داشت اما خلبان متوجه نمی‌شد. ديگر پروازهايش اوج‌ سابق را نداشت ليکن او نمی ديد چون به نظرش همه چيز خوب و عادی بود. به دليل عدم رسيدگی، موتورهايش يکی يکی از کار می‌افتاد، اجزای هواپيما ديگر انسجام و پيوستگی لازم را نداشت چرا که ديگر هواپيما با جريان‌های همسو و هماهنگ، همراه نمی‌شد و از اين بابت فشار سنگينی بر بدنه و اجزای هواپيما وارد می‌شد. در اثر گشت‌ زدن‌هاي بی هدف و عدم تجديد قوا، سوخت هواپيما درحال اتمام بود.

در تمام اين مدت آسمان نظاره‌گر هواپيما و سرنوشتش بود. آسمان هواپيماهای بی شماری را فرستاد تا از کنار هواپيمای بحران‌زده عبور کنند و به او يادآور باشند که پرواز واقعی همان است که آسمان می‌داند و می‌خواهد نه اين گونه که او مشغول بدان است. اين هواپيماهای حامل پيام، گاهی در حضور او به بالاترين نقطه آسمان اوج می‌گرفتند تا تداعی کننده اقتدار قبلی او باشند ليکن دريغ و صد افسوس که  او آنها را نه می‌ديد و نه متوجه اين پيام‌ها می‌شد و مدهوش در خيآلات خود به اصطلاح راه می‌پيمود و به چه  دليل تاکنون با اين وضعيت نيست و نابود نشده، رازی است که فقط آسمان آن را می‌داند . . . .

اگر از بيرون از هواپيما به آن نظاره کنيم با صحنه‌هايی بسيار متفاوت از آنچه در توهم خلبان است مواجه می‌شويم.

هواپيما به جای آنکه در اوج آسمان مشغول پرواز باشد به واسطه انواع نقص‌های ريز و درشت، در کوتاه‌ترين فاصله ممکن از زمين، در حال پرواز است و هر آن ممکن است با موانعی از جمله کوه ها، تپه‌ها و ساختمان‌های پيش‌رو برخورد کرده و با انفجاری مهيب آخرين پرده از حياتش نيز خاتمه يابد و نيست و نابود گردد.

موتورهای آن از کار افتاده و قدرت اوج گيری را از دست داده‌اند. نشت بنزين از مخزن سوخت در حال اتمام، نه تنها آخرين اميدهای بودن را به يأس تبديل می‌کند بلکه هر آن ممکن است با کوچکترين جرقه‌ای زبانه‌های آتش، هواپيما را به کام خود فرو کشد و فاصله هواپيما با نيستی و نابودی کمتر و کمتر می‌شود و ممکن است در لحظه بعد ديگر اثری از او نباشد.

داستان فوق، نقلی است از حکايت زندگی انسان و هواپيمای در حال سقوط، تصويری است از وضعيت کنونی اکثر مردم.

وضعيت کنونی انسان معاصر مانند همان هواپيمايی است که دچار وضعيت اضطراری شده است. زندگی ما از اصل و ذات خود فاصله گرفته و خودبينی و خودمحوری‌ها آن چنان پرده‌ای مقابل ما کشيده و گوش‌هايمان را سنگين ساخته که از ديدن و شنيدن حقيقت محروم مانده‌ايم. در پندار باطل سنگين خود چنان فرو رفته‌ايم که فکر می‌کنيم زندگی، همين است که اکنون در حال طی کردن آن هستيم، غافل از آنکه اين توهمی بيش نيست و زندگی واقعی کيفيت و حال و هوايي بسيار متفاوت تر از آنچه اکنون بدان مشغوليم دارد.

بسر بردن در خواب غفلت، باعث گرديده تا امکانات نامحدودی که در نهادمان به وديعه نهاده شده در زير گرد و غبار رخوت و فراموشی، مدفون گردد و هر روز بيشتر از پيش از خود حقيقي‌مان فاصله بگيريم و هواپيمای زندگی‌مان در معرض سقوط و نابودی قرار گيرد.

اگر خلبان به تنهايي و با اتکا به علم و دانايي خود می‌توانست راه، نحوه حرکت و هدايت هواپيما را باز شناسد، به طور حتم دچار چنين وضعيت نابهنجاری نمی‌شد و مدت‌ها قبل، از اين شرايط خارج شده بود.

حرکت هواپيمای وجود ما، به عملکرد موتورهای اصلی آن وابسته است. موتورهايی چون تفکر ، دعا و . . . انرژی و قوه محرکه حرکت ما را تأمين می‌کنند که اين موتورها به دليل عدم استفاده و يا کاربرد نامناسب، همگی از کار افتاده‌اند و مهم‌ترين دليل، نادانی خلبان نسبت به ماهيت و وضعيت موتورهای هواپيماي وجودش است.

از طرفی، خود محوری هر يک از اجزا وجودمان باعث شده که آشفتگی و پراکندگی در پيکره يکپارچه وجودمان ايجاد شود گويی هر يک از آن‌ها رو در روی ديگری قرار گرفته و هر کدام می خواهند نظر و ايده خود باقی و ساری باشد و ساير ارکان را نفی و تضعيف کنند. اين وضعيت باعث شده تا هواپيمای وجودمان دچار از هم گسيختگی گردد و اين امر خطرناک‌ترين حالت در مقابل فشار جريانات زندگی است که موجب می شود از هم پاشيدن بدنه آن تسريع و اجتناب ناپذير گردد.

برای خارج شدن از وضعيت کنونی چه بايد کرد و چگونه می توان هواپيما را از وضعيت اضطراری خارج کرد؟ آيا خود خلبان به تنهايي می‌تواند؟ يا بايد ديگري اين مهم را عملی سازد و اين ديگري چه مشخصات و علائمی دارد؟

کسی می‌تواند نجات و خروج از بحران را عملی سازد که دانايی کافی نسبت به وضعيت هواپيما، شرايط کنونی آب و هوا و وضعيت آينده آن داشته باشد. تک تک اجزا هواپيما را بشناسد، نقص‌هايش را بداند و دلايل بروز اين نقايص را بشناسد و بر راه حل بهبود آگاه باشد.

با چنين شرايطی خلبان به تنهايی واجد اين خصوصيت‌ها نيست. چرا که دچار غفلت و توهم است و هيچ اعتقادی به وخيم بودن وضعيت و اضطراری بودن شرايط ندارد. و همچنين عملکرد او نشان داده که نسبت به هواپيما و اسرار پرواز نادان و بی‌اطلاع است.

تنها آسمان است که می‌تواند هواپيما را نجات دهد چرا که هواپيما را برای سير در اعماق خود آفريده و هر آنچه را که لازم بوده در آن تعبيه کرده و تمامی ارکان و اجزای آنرا می‌شناسد و بر دلايل انحراف و نقايص ايجاد شده در آن آگاه است.

و آسمان شايد آخرين فرصت را به هواپيما داده تا دوباره اوج بگيرد. اولين و آخرين قدم آسمان برای نجات هواپيما، آگاه شدن خلبان است چون خلبان اگر آگاه بود و هشيار، به هيچ وجه دچار اين وضعيت نمی‌شد. لذا آسمان تمامی تمهيدات لازم را برای بيداری خلبان انديشيده است. هواپيماهای راهنما و حاملان پيام را نزد او فرستاده و برج مراقبت پيام‌های خود را برای اعلام وضعيت اضطراری، مرتب به خلبان ارسال می‌کند، اگر خلبان بيدار نشود ابرها به اذن آسمان، رعد و برق  (نشانه‌های نهيب آسمان) را به سوي بدنه هواپيما مي‌فرستند و هواپيما را در تلاطم شديد قرار مي‌دهند تا بلکه خلبان قدری از خواب سنگين غفلت خود بردارد و باز هم اگر هيچ يک از اين روش‌ها مؤثر واقع نشود، شيشه کابين خلبان را خرد می‌کند و سيلی محکمی بر صورت او می‌نوازد تا او را آگاه کند و اگر هيچ يک از روش‌های فوق اثر نداشته باشد با شهاب سنگي هواپيما را دو تکه خواهد کرد.

اگر خلبان در هر مرحله متوجه شود، با ديدن شرايط اطرافش بي‌درنگ وضعيت بحرانی و اضطراری را درک کرده و شروع به شناسايي موقعيت می‌کند و اين که در چه شرايطی قرار دارد و چرا اين چنين شده است. بدين ترتيب با فعال شدن قوه تفکرش، اولين موتور هواپيما به تدريج به کار می‌افتد و خلبان هر چه بيشتر بر دلايل بروز چنين وضعيتی آگاه می‌شود، آه از نهادش بر می‌خيزد و متوجه نادانی و ضعف و ناتوانی خود می‌شود و با کشيدن فريادی از اعماق وجودش به نادانی و ناآگاهی خود اعتراف می‌کند. با وقوع چنين رويدادی، اتفاقاتی جديد و اميد بخش برايش روی می‌دهد. قيل و قال‌های ناشی از تکبر و خودبينی در ذهن و جان خلبان رو به خاموشی می‌نهد و تحولي همه جانبه در وجودش اتفاق می‌افتد. او از ايده‌ها، روش‌ها، ادعاها و دانسته‌های خود دست می‌کشد و در نتيجه اين بينش، خلائی عظيم وجودش را فرا می‌گيرد، خلبان تشنه می‌شود، تشنه شنيدن و ديدن حقيقت و تشنه ارتباط با آسمان. به ناگاه چشمان توهم زده‌اش به آسمان متوجه می‌شود. دوباره به ياد می‌آورد روزگاران خوشی را که با آسمان داشته است، به ياد می‌آورد آن فراز و فرودهای بی‌نظير، آن غوطه خوردن‌ها و به اعماق آسمان فرو شدن‌ها را و آن همه زيبايی و جلال و جبروت را. به ياد می‌آورد عظمت پرواز را و به ياد می‌آورد عهد خود با آسمان را و به ياد می آورد پرواز را.

اينک خلبان، شنوای نجواهای آسمان است. آسمانی که هيچ‌گاه از ياد خلبان و هواپيمای طغيانگر و سرکشش غافل نبود و به هزاران راه و روش، او را متذکر می‌شد ليکن گوشی برای شنيدن و چشمی برای ديدن نمی‌يافت.

خلبان به تدريج با هدايت آسمان، ساير موتورهای هواپيمای وجودش را به حرکت وا می‌دارد. او از آسمان می‌آموزد که چگونه با آسمان ارتباط داشته باشد و آسمان را بخواند. بواسطه اين خواندن، آسمان نيز او را می‌خواند و اين فراخوانی صحنه‌هايی بسيار زيبا از پرواز و زندگی را به ترسيم می‌کشد. اما اين به تنهايی کافی نيست ساير موتورهای هواپيما نيز بايد به حرکت افتد تا کاملترين پرواز، (پرواز در اوج و بالاترين نقطه آسمان) عملی گردد . . .

خلبان و هواپيمايش ديگر چونان گذشته از هم پاشيده نيستند چرا که اعتقاد و ارتباط مجدد با آسمان، تمامی اجزای وجودشان را يکپارچه و به هم پيوسته نموده است. ديگر هر جز، ساز خود را نمی‌زند و اينک با ساز آسمان هماهنگ می‌نوازند. به واسطه حضور زنده و جاويد آسمان، خلبان خود را تنها و بی‌پشتيبان نمی‌بيند و در هر لحظه و در هر گام، حضور سرشار از زندگی آسمان را حس می‌کند و در اعماق وجودش آسمان را می‌ستايد و در مقابل او سر تسليم فرود می‌آورد.

خلبان ديگر خود را به آسمان می‌سپرد چرا که ايمان دارد که آسمان تنها و يگانه دليل بودن است چرا که هر چه هست از آسمان است و اين آسمان است که حيات او را معنا می‌بخشد. پس، خود را در دامان آسمان رها می کند تا

آسمان بکند آنچه را خود می‌داند و

شايد روزی ديگر نه خلبانی باشد و نه هواپيمايي و

او هم با آسمان يکی شود و تنها،

آسمان باشد و آسمان.

 

مهندس حسن سلطانعلی