نويسنده : مهندس حسن سلطانعلي

در دو شماره گذشته از نادانی و دانايی گفتيم. در شماره اول به لزوم و ضرورت دانايی پرداختيم و در شماره دوم نيز با بهره‌گيری از تمثيلی، سعی كرديم تا تفاوت فاحش جهان دانايان و نادانان را ترسيم کنيم. در اين شماره نيز در سلسله مطالب «دانا و نادان» با استعانت از تمثيل ديگری برآنيم تا تفاوت عميق دانا و نادان را از بعد و زاويه‌ای ديگر ، به بيان آوريم.

 

سرزمين ناداني

سرزمين نادانی، دنيای محدوديت‌ها و اسارت است. دنيای سردرگمی‌ها و زيستن بر اساس آشفتگی و پريشانی‌ها. روز را به شب بردن، بدون هيچ گونه تغيير و اتفاق مهمی، و بهره‌مندی از حداقل مواهب اين هستی بی‌منتهی و زيستن در خُسران و افسوس.

اين دنيا آن‌چنان تاريک و پيچ در پيچ است که ساکنان بيچاره‌اش هر لحظه با مرگ و نيستی در حال دست و پنجه نرم کردن هستند. برای درک بيشتر اين اسارتِ محکوم به نابودی، می‌توان زندگی بر اساس نادانی و جهالت را به زندگی موش کور تشبيه نمود.

نادان را همچون موش کوری تصور نماييد که لانه‌اش در دالانی تنگ و تاريک و نامطمئن در زيرِزمين است و در منزلگاهی که در معرض هميشگی سقوط و ريزش قرار دارد زندگی می‌کند، در حالي‌که فرشته مرگ همواره در انتظار او به کمين نشسته است و هر لحظه امکان نابودی هميشگی‌اش وجود دارد.

با اندکی دقت و تأمل در زندگی موش کور می‌توانيم بر زوايا و ابعاد متفاوت زندگی بر اساس نادانی واقف گرديم  و اين مقايسه می‌تواند منشأ حرکت يا تحولی در ما برای خروج از جهان جهالت و نادانی باشد.

موش کور موجودی است اسير و دربند خاک. او اسير تونل‌های تنگ و تاريکی است که در دل زمين به دست خود کنده و به واسطه ديد بسيار محدودش، هر چه بيش‌تر تلاش می‌کند و هر چه بيش‌تر می‌کاود و می‌کَند، به جای آن‌که شرايط بهتری ايجاد شود، هر لحظه به عمق بيشتری از تاريکی و پيچيدگی ظلمت فرو می‌رود.

موش کور از نور گريزان است و او را با سطح زمين و جهان خارج از دل خاک انس و الفتی نيست. او همواره در گور خود مدفون است. انگار مرده‌ای است که در درون قبر خود می‌لولد، هر چند به ظاهر، زنده به نظر می‌رسد و دارای حيات و زندگی است.

دالان‌ها و تونل‌هاي لانه‌اش با کوچکترين ضربه و تغييری در لايه‌های بالايی خاک، فرو می‌ريزد و هر لحظه امکان دارد تا آوارِ آنچه خود به دست خويش، فراهم آورده بر سرش ريزد و مرگ ظاهريش نيز فرا برسد.

موش کور در يافتن و پيدا کردن مسيرش با مشکلات بسياری دست به گريبان است. او به واسطه نابينايی و ديد محدودش جز چند وجب جلوتر از خودش را نمی‌بيند . هر چه بيش‌تر می‌کاود و بيش‌تر در دل خاک فرو می رود، احتمال مدفون شدنش بيش‌تر و بيش‌تر می شود. در حين حرکت رو به پايينش، هر از چند گاهی با صخره‌های غير قابل نفوذ برخورد می‌کند و سرانگشتان و پنجه‌هايش را بر روی اين سطوح می‌خراشد و چه بيهوده اين کار بی اثر را بارها و بارها تکرار می‌کند و چنان بی‌خردانه بر اين سطوح مستحکم سرپنجه می‌کشد و مجروح و نالان، راه آمده را باز می‌گردد تا شايد به خيال خويش به راحتی و آسايش برسد.

در اين زندگی خفت بار، پس از ساعت‌ها جان کندن و با زحمت بسيار دل زمين را شکافتن، به وقت گرسنگی چيزی نمی‌يابد مگر کرم‌ها، سوسک ها و حشراتی که گاهی در اطرافش يافت می‌شوند. و اين قوت لايموت او را در ضعف و سستی هميشگی نگه می‌دارد.

همسايگانش نيز چون اويند و همگی در بند و اسير خاک. هيچگاه نسبتی با افلاک و جهان خارج از اعماق خاک برقرار نکرده‌اند و بی خبر از اتفاقاتی که در بيرون از جهان سرشار از ظلمت و تاريکيشان می‌گذرد، روزگار می‌گذرانند.

موش کور نه تنها خود در خُسران و زيان زندگی می‌کند بلکه آسيب‌ها و صدماتی نيز به ديگران می‌رساند. دالان‌های متعدد و پيچ در پيچی که حفر می‌کند به زمين‌های کشاورزی خسارت وارد می‌آورد. موش‌های کور گاهی ريشه‌های گياهان را می‌جوند و يا در اثر ريزش تونل‌هايی که حفر نموده‌اند، در زمين‌های کشاورزی فرو رفتگی ايجاد شده و به بذرهای کاشته شده و جوانه‌های در حال رشد صدمه می‌رسانند.

با مروری کوتاه بر زندگی موش کور، ابعاد بيشتری از زندگی محدود و رقت بار او بر ما آشکار مي‌گردد. ليکن سئوال ديگری می توان مطرح نمود که مگر در جهان خارج از دل خاک خبری است که موش‌كور بايد برای آن سر و دست بشکند و عزمی جزم کند تا تغييری در زندگی خود ايجاد کند و رهايی يابد؟ و ديگر اين‌که چگونه می‌تواند زندگی و سرنوشت ديگری برای خود رقم بزند و از نابودی به درآيد؟ آيا اين امر به تنهائي ميسر است و به كمك شخص ديگري نياز ندارد؟

در پاسخ به اين دسته سؤالات لازم است تا مطلبی روشن گردد و آن مطلب اين است که تا جهانی متفاوت از جهان موش‌های کور وجود نداشته باشد، نمی توان به زشتی اينگونه زيستن پی‌برد. به عبارت ديگر با آگاه شدن بر جنبه های ديگری از زندگی و صورت‌های متعالی‌تر آن و مقايسه آن با شرايط فعلی می‌توان بر وضعيت فعلی خود و اين‌که در کجا قرار داريم واقف شد و آنگاه عزمی برای تغيير در خود ايجاد نمود.

 

سرزمين دانايي

برای روشن‌تر شدن اين موضوع، شما بر خلاف موش کور ، پرنده‌ای را در نظر بگيريد که آزادانه و فارغ از هر گونه قيد و بند و محدوديتی می‌تواند به اين سو و آن سو حرکت کند.

پرنده آزاد است و دسترسی او به جهان اطرافش نامحدود است . سرعت سير و حرکت آن زياد است و مسير حرکتش به سمت بالا و دور دست‌هاست. هر کجا بخواهد می‌رود، هر کجا بخواهد می‌نشيند، گاهی بر سر شاخه‌ای از مشاهده مناظر زيبا به وجد می‌آيد و می‌خواند.

پرنده بيناست و تسلطی به سرزمين‌ها و مکان‌های پايين دارد. بنابراين هر ميدانی را می‌شناسد و با علم و آگاهی وارد آن می‌شود. او تنها پيش روی خود را نمی‌بيند. بلکه بالا، پايين، چپ، راست، قدری دورتر و نزديک‌تر هر چيز را می‌بيند. کمتر چيزی از ديد او مخفی می‌ماند. او جهان را متفاوت‌تر از کسی که در پايين است، می‌بيند. او از زوايای مختلف می‌نگرد. غذايش را خود انتخاب می‌کند آن‌هم از بهترين و مغذی‌ترين دانه‌ها. محل زندگي او در بالای درخت است و از دسترس تعرض کنندگان دور و ايمن. هوايي که او از آن استفاده می‌کند، مطبوع است و دلنشين است.

او تغييرات طبيعت را می‌بيند، آنها را لمس و تجربه می‌کند و مطابق با شرايط محيط، خود را تطبيق می‌دهد. اگر فضا برای زندگی مناسب نباشد، دست به مهاجرت به سرزمين‌های خوش آب و هوا می‌زند و در زمانی که فضا مساعد می‌شود به موطن خود باز می‌گردد.

پرندگان انواع مختلفی دارند. از قبيل پرندگانی که تنها براي طی مسافت‌های کوتاه‌تر و پرواز در ارتفاع پايين‌تر توان دارند و برخی چون عقاب‌ها و پرندگان شکاری در دل آسمان‌ها و بر فراز بلندترين قله‌ها قادر به پرواز هستند.

پرواز کردن و به اوج پيوستن و با بی‌نهايت درآميختن و يکی شدن با آن، اوج آمال و آرزوهای پرنده است. پرنده همواره در حال لذت بردن از زندگی و در اوج بودن و با آرامش زيستن است . . .

آيا زندگی پرنده و موش کور با هم يکی است و سرنوشت هر دو مشابه است؟ به طور قطع، پاسخ منفی است.

پرنده همان دانايي است که بواسطه دانايي خود از دام اسارت‌ها و محدوديت‌ها رها شده است و توان آنرا يافته تا دست به آشکاری جلوه‌های گوناگونی از هستی حقيقی خود بزند. دانا براستی چونان پرنده‌های تيز پرواز شکاری، دو بال نيرومند برای پرواز يافته است؛ قدرتی که به او اين امکان را می‌دهد تا به هر جا که می‌خواهد برود و به شكلي نامحدود به جهان اطراف دسترسی‌يابد. گويي که تمامی موجودات هستی در رکاب او قرار دارند تا او بهترين و به ياد ماندنی‌ترين صحنه‌ها و جلوه‌هاي زيستن را تجربه و آشکار نمايد.

در خاتمه دوباره بر اين نكته تأكيد مي‌كنيم که: تا موش کور بر زشتی زندگی محدود و بی محتوايش آگاه نگردد و عزمش را برای خروج از اين وضعيت، جزم نکند، هيچ گونه تغييری در وضعيت اش ايجاد نمی‌گردد.

اگر چنين عزمی در او ايجاد شود، سرنوشت ديگری برايش رقم خواهد خورد و اگر چنين تحولی در ما نيز رخ دهد، به يقين موش کور وجودمان، تبديل به پرنده‌ای زيبا خواهد شد همانگونه که مس وجود می‌تواند به زر ناب تبديل شود، اگر آن يگانه کيمياگر، نظری افکند؛ هرچند که همواره در حال انجام اين کار است.

بايد گوش‌ها و چشم‌ها را بيش از پيش باز کرد شايد ما نيز صدايي که ما را فرا می‌خواند  بشنويم…