شايد شما نيز بارها و بارها راجع به دانايی و ناداني از منابع گوناگون، مطالب متنوعی خوانده و شنيده باشيد و شايد همه شنيده‌ها و خوانده‌های شما بر اين نکته اشاره داشته‌اند که دانايی، فضيلتی است که صفتی برازنده‌تر از آن، برای انسان وجود ندارد و همواره از دانايی به نيکی و از نادانی به کراهت و زشتی نام برده شده است. در زبان، ادبيات و فرهنگ‌هاي مختلف نيز بر اين موضوع تأكيد شده است:

 

دشمن دانا که غم جان بود                                      بهتر از آن دوست که نادان بود

 

ز دانش به اندر جهان هيچ نيست                            تن مرده و جان نادان يکی است

 

  • دانا هم داند و هم پرسد، نادان نه داند و نه پرسد
  • دانا با اشاره ابرو کار کند و نادان به زخم چوگان

( ضرب المثل های پارسی)

  • بگو آيا کسانی که می‌دانند با کسانی که نمی‌دانند برابرند ؟

(قرآن کريم، سوره زمر، آيه 9 )

 

  • نادانی، ريشه هر بدی است .

علی (ع )

  • نادان مرده‌ای است ميان زندگان.

علی (ع )

  • نابينا (نادان) و بينا (دانا) مساوی نيستند همان گونه که تاريکی و روشنی يکسان نيست.

(قرآن کريم،سوره فاطر، آيه 19)

 

  • از کسی که نمی‌داند و نمی‌داند که نمی‌داند برحذر باش؛ به کسی که نمی‌داند و می‌داند که نمی‌داند تعليم بده؛ کسی که می‌داند و نمی‌داند که می داند را روشنش کن! از کسی که می‌داند و می‌داند که می‌داند پيروی کن.

( ضرب المثل عبری )

  • اگر کور (نادان)، کور را هدايت کند، هر دو در گودال می‌افتند.

(کتاب مقدس)

  • اقبال بدون عقل مانند يک کوله پشتی سوراخ است (آدم بدون عقل هر چه بدست می‌آورد از دست می‌دهد).

(ضرب المثل روسی )

  • جهالت، شبِ روحِ  بشر است، شبی که نه ماه دارد و نه ستاره.

(ضرب المثل چينی)

  • جهالت، شب ذهنی است.

(ضرب المثل استراليايی )

  • ظلمتی مانند نادانی وجود ندارد.

(ضرب المثل مصری)

  • عاقل در اول انجام می‌دهد، همان کاری را که نادان در آخر انجام می‌دهد.

(ضرب المثل هندی )

  • عاقل آنچه را که نمی‌داند، نمی‌گويد و نادان نمی‌داند که چه می‌گويد.

(ضرب المثل ترکی )

  • يک روز عاقل (دانا)، به يک عمر احمق (نادان) می‌ارزد.

(ضرب المثل تازی)

 

آنچه در اين ميان واجد توجهی خاص و ويژه است، تفاوت فاحشی است که ميان دانا و نادان وجود دارد، گويی که اين دو در دو دنيای متفاوت از هم که هيچ گونه وجه تشابهی با هم ندارند، زندگی می‌کنند . دو دنيای جدای از هم و دو سرنوشت مختلف.

و براستی آيا فرصتی پيش آمده تا در اين باره تأمل و انديشه نماييد؟

و پاسخی برای سئوالاتی همچون:

– دانا کيست و دانايی چيست؟

– دليل تفاوت ميان دانا و نادان چيست؟

– مبنای سنجش دانايی چيست؟

– چه شد که دانا، دانا شد و نادان، نادان؟

– چقدر می‌دانيم؟ و آيا خود را دانا انگاشته‌ايم؟

– آيا مسير زندگی ما در جادة دانايی قرار دارد؟

– اگر در توهم دانايی باشيم چه؟ چگونه می‌توان نسبت به دانايی خود واقف شد؟

– اولين گام برای قرار گرفتن در مسير دانايی چيست؟

– دانایِ دانايان کيست؟

– منبع دانايی و مرجع دانايی چيست؟

– جهان دانايان و دنيای نادانان چگونه است؟

– آيا دانايی همين درس خواندن و دانش اندوزی متعارف در زندگی است؟

– راه‌های دانا شدن کدامند؟

– آيا مي‌دانيم كه چه نمي‌دانيم؟

و شايد صدها سؤال ديگر که می‌توان در اين زمينه به آنها اشاره داشت.

برای پرداختی دقيق‌تر به مقوله دانايی، پاسخ به سؤالات فوق و سؤالات مشابه، موثر است. ليکن اولين و مهم‌ترين گام، آگاهی بر وضعيت موجود و درک و فهم کافی از اين موضوع است که بدانيم در کجا قرار داريم؟ چه می‌کنيم و در چه مسيری گام بر می‌داريم. و اين مقدور نيست مگر آن که بفهميم که واقعاً ميان دانايی و نادانی فاصله‌ای بسيار است. فهم اين تفاوت و درک اين دو نوع زندگی، منجر به آن خواهد شد که به صورت دروني و عمقي خواستار و جستجوگر دانايی باشيم و خلاء و نياز به زندگی بر اساس دانايی برايمان به‌صورت جدی مطرح گردد.

جهت ترسيم وضعيت دانا و نادان از تمثيل، مدد جسته‌ايم. تمثيل دارای قابليت‌های متعددی است از جمله آن که با تداعی صحنه‌ها و مفاهيم انتزاعی، می‌تواند در هر لحظه و در هر موقعيت، حوزه توجه و آگاهی ما را بر موضوع تمثيل، خيره و متمرکز کند و همواره بتوانيم تعليمی را که از طريق تمثيل دريافت داشته‌ايم در جهان واقعيت‌ها قرينه سازی و مفهوم‌يابی کنيم و چه بسا آن که در نهايت، تفاوتی ميان تمثيل و واقعيت قايل نشويم.

اصل تمثيل:

« نادانی، مانند چاهی تاريک و مخوف و عميق است و نادان، افتاده در چاه است. لکن دانا از کنار چاه عبور کرده و به جهان های پيرامون خود دسترسی دارد. نادان برای زندگی يافتن جز بيرون آمدن از چاه راه ديگری ندارد  . . . . »

 

در ادامه، از نگاه نادانِ افتاده در چاه و داناي عبور كرده از كنار چاه، به زندگي خواهيم نگريست و تفاوت فاحش اين‌دو نوع زيستن را به نوعي به نظاره مي‌نشينيم.

نماي اول: زندگي داناي عبوركرده از كنار چاه

در بيرون چاه بودن، يعني بهره‌مندي از طبيعت، بهره‌مندي از نور، بهره‌مندي از آبي زلال و گوارا. خوردن از خوب‌ترين طعام و بهترين آشاميدني‌ها، يعني اختيار و آزادي براي رفتن به اين‌سو و آن‌سو، يعني درک و لمس تجربه‌هاي متفاوت و گوناگون از زندگي.

زندگي در بيرون چاه يعني ، پويايي و تغييرات مداوم طبيعت را لمس كردن و با آن همراه‌شدن.

زندگي در خارج از چاه يعني، نور را دريافتن، از نور بهره‌مند شدن، با نور بودن و از جنس نور شدن. يعني با نور ديدن و با نور زيستن. يعني جلوه‌ها و مظاهر گوناگون را با مدد نور تجربه كردن.

در نگاه فرد خارج از چاه، جهان يعني وسعت نامحدود و هستي بي‌انتها و غوطه‌ورشدن در اين عظمت لايزال و باشكوه، و با آن يكي‌شدن. زندگي در بيرون از چاه يعني توان برخوردار شدن از همه چيز و همه جا. مجال رفتن به سرزمين‌هاي دور و نزديك، و تجربه‌كردن فضاها و شرايط متفاوت.

در جهان خارج از چاه تمامي قابليت‌هاي آدمي قابل شكوفاشدن و متجلي شدن است. مي‌توان پاها را به حركت واداشت، گاهي مي‌توان دويد، آن هم به سرعت و شدت. گاهي هم مي‌توان آهسته گام برداشت و خرامان رفتن را تجربه نمود و گاهي نيز مي‌توان پريد و جهيد و گاهي هم ايستادن و تماشاكردن، لطفي ديگر دارد.

دست‌ها، چشم‌ها، گوش‌ها و ساير حواس و قابليت‌هاي آدمی نيز وضعيتي مشابه دارند و هريك مجالی فراخ براي كشف‌كردن و تجربه نمودن.

فرد خارج از چاه، زنده است و طبيعت و جهان را نيز زنده مي‌بيند و مي‌تواند ارتباطي زنده با دنياي اطرافش برقرار كند. درختان و گياهان او را صدا مي‌زنند و پرندگان با آوازهاي خود با او هم‌نوا مي‌شوند و حيوانات و ساير موجودات نيز، ديگر هم‌نشينان و هم‌كلامان او خواهند بود و او با ديدن و نگريستن به طبيعت مي‌خواند و آگاه مي‌شود و گويي هرآنچه را مي‌خواهد و بايد بداند بر پيشاني طبيعت و هستي براي او نوشته شده و او كافي است تا فقط آنها را بخواند.

فرد بيرون از چاه مي‌تواند از زندگي بگويد و مشتاق آن است تا در آن چه كشف كرده، تجربه نموده و به فهم درآورده، ديگران را نيز سهيم كند. او داناست و مي‌داند كه زندگي چيست و چگونه بايد زندگي كرد . او به دنبال يافتن و نجات كساني است كه در اثر غفلت در چاه‌ها و گودال‌هاي اين هستي بي‌انتها فرو رفته‌اند و نيازمند نجات و رستگاري‌اند.

 

نماي دوم: زندگي در درون چاه

در داخل چاه: فضا محدود و محقر است. هوا نمور و مرطوب است و بسيار تاريك و مخوف. و به سختي مي‌توان نفس كشيد و فرد درون چاه در درون زنداني تاريك و مرگبار قرار دارد.

او تصور و ديدي نسبت به اطراف و جهان پيرامون ندارد و مفهوم او از زندگي چيزي نيست جز تاريكي و سياهي و سرما. گهگاه شبح پرنده‌اي را كه از فراز چاه عبور مي‌كند، مي‌بيند و چون ساير تصاوير و اشباحي كه گاهي بر درون چاه مي‌افتد، درك و فهمي از آن ندارد. او مي‌بيند (گاهي) ليكن در باطن كور است و نابينا.

ديدگاه او از جهان و زندگي بسيار محدود است. جهان از نظر او تنها دالاني تاريك است كه ممكن است گهگاه روزنه‌اي از نور به درون آن راه يابد و حتي اين مقدار هم مي‌تواند براي او كه عمري در تاريكي زيسته درد آور و رنج‌آور باشد. بر فرض اگر نوري هم داخل چاه بتابد، اگر عمق چاه زياد باشد، حتی اين باريکة نور نيز به انتهای چاه نمی رسد.

او (فرد درون چاه) در توهم زندگي است. در بيرون چاه، زندگي در جريان است و او در تاريكي به تصورات و اوهام خود مي‌انديشد. تازه اگر قدرت فهم و درك نيز براي او باقيمانده باشد.

در بيرون از چاه، روزها و شبها از پي هم مي‌گذرند، فصل‌هاي مختلف يكي پس از ديگري مي‌آيند و مي‌روند و آن كه در بيرون از چاه است از حظّ آن بهره‌مند مي گردد. ليكن او، تنها نصيبي كه مي‌برد (تازه بر فرض آنكه درب چاه برداشته شده باشد) تنها چند قطره برف يا باراني است كه راه خود را به درون چاه يافته‌اند. اما اين موهبت‌هاي طبيعت كه براي ديگران، زندگي و نشاط را به ارمغان مي‌آورد، براي او تبديل به عذاب مي‌شوند و بر سردي و تاريكي فضاي درون چاه مي‌افزايند.

هم‌نشينانش نيز چون خودش، از نور و زندگي بهر‌ه‌اي نبرده‌اند. همسايگان و همراهان او نيز چون دنيايش محدود و ناچيز و اندك هستند. معدودي كرم و وزغ و پشه و برخي از آبزيان كوچك و جلبك‌هاي روييده بر در و ديوار چاه از جمله همراهان و هم‌نشينان اويند. اين هم‌نشينان نه تنها به او سودي نمي‌رسانند بلكه هنگامي كه سعي مي‌كند از ديوارهاي چاه بالا بيايد، جلبك‌ها ، مسير او را لزج نموده و او در حين صعود، پايش لغزيده و دوباره به درون چاه مي‌افتد و در صورتی که  شانس بياورد، مجروح و مصدوم نمی شود.

زندگي او در درون چاه كوتاه است و بي‌كيفيت. تازه اين در زماني است كه چاه خشك  نباشد. اگر چاه آب نداشته باشد، مرگ او زودتر فرا مي‌رسد. غذاي او، در اعماق چاه چه چيز نيروبخش و سالمي خواهد بود و اصلاً چه چيز مي‌تواند براي خوردن بيابد؟

 

چاه‌ها، عمق‌هاي متفاوتي دارند، برخي خشك و عميق و برخي مرطوب و نمور هستند. هر چه او در عمق چاه بيشتر بماند، اميد به نجات برايش، كم رنگ‌تر مي‌شود. استخوان‌هايش به تدريج در اثر رطوبت و سرماي درون چاه پوك مي‌شود و او را زمين‌گير مي‌سازند. ممكن است چاه به قنات وصل باشد. در اين حال او وارد قنات مي‌شود (گمراهي بيشتر) و يك عمر در درون دالان‌هاي تنگ و تاريك مي‌چرخد، با تحليل قوای بدنی و انرژی، روز به روز اميد به نجات و يافتن مفرّی از اين زندان مخوف کم رنگ تر می شود .

براي نجات از اين زندگي درون‌چاهي و تاريك چه بايد بكند ؟ و اصولاً چه مي‌تواند بكند؟

 

موارد ذکر شده، هريک می توانند قرينه‌ای در زندگی تک تک ما داشته باشند و می توانيم با اندکی واقع بينی، قضاوتی در مورد خود داشته باشيم که آيا روند زندگی ما چونان دانای خارج از چاه، در جريان است و يا همچون فرد محبوس در دل چاهی تنگ و تاريک مشغول زيستن هستيم.

پس از شناخت وضعيت، مهمترين نکته، نحوه نجات و خروج نادان از دل چاه است و اساسی ترين سؤال اين است که او چگونه می تواند از دل چاه خارج شود ؟ و آيا به تنهايی اين امر امکان پذير است و يا بايد به فکر چاره‌ای ديگر باشد ؟

يک راه حل اين است که با استفاده از دست‌ها و پاهايش ديواره چاه را بگيرد و بالا بيايد كه اين نيز امري سخت و تا حدي محال است. چرا كه ديواره‌هاي چاه لغزنده و لزج است و از ديگر سو دست‌ها و پاهايش به دليل عدم حركت و تكاپو در طول زندگي حقيرانه در اعماق چاه، آن چنان ناتوان و بي‌رمق شده‌ است كه نمي‌توانند تكيه‌گاه و نقطه اطميناني براي او جهت صعود رو به بالا باشند.

از طرفي اگر در چنين شرايطي سرانجام موفق شود خود را به بالاي چاه برساند، به دليل عدم آگاهي از دنياي بيرون چاه،  ممكن است حيوان درنده‌اي بر دهانه چاه انتظارش را بكشد و به محض خروجش از چاه، او را بدرد و تمامي تلاش‌ او براي نجات از دنياي تاريك درون چاه، نقش بر آب شود.

راه ديگر آن است كه آب از پايين چاه بجوشد و او را همراه خود بالا آورد. البته اگر شناگر ماهري باشد و اگر تواني براي دست و پا زدن هنوز در او باقي‌مانده باشد (او كجا مي‌توانسته شنا كند؟)، مي‌توان اميد ناچيزي به زنده‌ماندن او داشت. كه وقوع چنين امري (زنده‌ماندن در اين حالت) بعيد است و احتمال سالم ماندنش بعيدتر.

شايد تنها راه باقی مانده برای او، اين باشد که فريادی با تمامی وجود خود برآورد و از افراد خارج از چاه طلب کمک و ياری کند. اين امر زمانی مجال وقوع می يابد که زندانی چاه بر شرايط ناهنجار زندگی خود آگاه شود. و اين شدنی نيست مگر آنکه او به طريقی از جهان خارج از چاه، هرچند به صورت محدود و ناچيز، آگاهی يافته باشد و با مقايسه شرايط آن با زندگی خفت بار خود، آن‌چنان نارضايتی به او دست دهد و استيصال را با بند بند وجودش درک کند که بتواند نعره ای از عمق جان برآورد تا صدايش در بيرون چاه به گوش رهگذری برسد .

از کليه راههای فوق که بگذريم ، مناسب ترين راه و مطمئن ترين راه خروج، آن است که دانای بيرون چاه، طنابی به درون چاه بفرستد و او را با تدبير و به آرامی خارج کند تا هم طناب از دستان رنجور و بی رمق او خارج نشود و هم چشمانش به تدريج با نور آشنا شود تا به هنگام مواجهه با دنيای سرشار از نور و روشنايي بيرون چاه، چشمانش تاب و توان ديدن را داشته باشند .

حقيقت امر آن است که روند نجات فرد گرفتار در چاه نادانی، روندی دو جانبه است. دانای خارج از چاه به شکرانه زندگي متعالی    که از آن برخوردار شده و بر اساس اصل کهنی که بازگرداندن و نجات گمراهان را وظيفه محوری زندگی او قرار می‌دهد، ضمن بهره مندی از جهان خارج از چاه همواره به دنبال شناسايی چاهها و گودال هايی است که احتمال می‌دهد فرد يا افرادی در آنها گرفتار باشند. او بر دهانه چاه ها با صدايی رسا از جهان بيرون از چاه می‌گويد و از رنج و محنت و گرفتاری زندگی در درون چاه، داستانها و حکايت های متعددی بازگو می‌کند تا شايد كسی به ندای او پاسخ دهد و او با مشاهده کوچکترين  نشانه، برای نجات نيازمندان دست به عمل می زند.

از ديگر سو ، اگر نادان داخل چاه، حتی اگر برای يک‌‌ بار هم که شده به صدای دانای خارج از چاه که همواره در حال دعوت به خروج از تاريکی و نادانی، است توجه کند و حرکتی و تلاشی و حتی اشتياقی اندک از خود برای خروج نشان دهد به تدريج با تکميل شنيده‌های خود انگيزه کافی برای نجات را کسب خواهد نمود و با فريادی، رستگاری را طلب خواهد نمود . با وقوع چني« حالت پشيمانی و بازگشت و توبه از روند فعلی زندگی، در انتظاری فعال، هر لحظه رهايی و شکوفايی را نظاره خواهد و قدر طنابی را که برای نجاتش به درون چاه فرستاده وآخرين فرصت برای نجات او است را خواهد دانست و آنرا رها نخواهد نمود. و سرانجام يوسف در بند در چاه، عزت خواهد يافت و عزيز وجود، خواهد گرديد.

« اگر طناب را رها نکند، نجات و رستگاری اش حتمی خواهد بود »

« واعتصموا به حبل ا… جميعا ﹰ و لا تفرقوا »

و شايد اگر اندکی توجه کنيم، صدای دانايی را که بر فراز چاه، ما را می خواند خواهيم شنيد . . .