رویا مصاحبی
دومي هر روز صبح از خواب بر ميخاست.
اولي هر روز صبح از خواب بر ميخاست.
دومي كار ميكرد. همه كار ميكردند.
اولي كار ميكرد. چرا كار ميكنم؟ چه كار ميكنم؟
دومي تفريح ميكرد. همه تفريح ميكردند.
اولي تفريح ميكرد.چرا تفريح ميكنم؟ چه تفريحي ميكنم؟
دومي به مهماني ميرفت. دعوت شده بود.
اولي به مهماني ميرفت. چرا به اين مهماني دعوت شدهام؟
دومي خريد ميكرد. از آن چيز خوشش آمده بود.
اولي خريد ميكرد. چرا خريد ميكنم؟ اگر اين را نخرم؟…
اولي كه بود؟… دومي كه بود؟…
* * *
يكي بود. جنگلي بود سرسبز و زيبا با درختان رنگ به رنگ و حيوانات بسيار. با ابرهاي پر باران، خورشيدي تابنده، ماهي تابان، بادي توفنده و رودخانهاي كه چشمه حيات جنگل بود.
تا يك روز كه ناگهان تمام طبيعت يكپارچه شد تا جنگل آباد در مدتي كوتاه، بسيار كوتاه، به ويرانهاي بدل شود مخروب. به فرمان روح طبيعت، باد، گردبادي شد و ويران ميكرد؛ ابرها، سيل ميباريدند و غرق ميكردند؛خورشيد به آتش ميكشيد و ميسوزاند و رودخانه طغيان كرده بود و خانهها خراب ميكرد.
مدتي بعد، خشم طبيعت آرام گرفت اما در دل جنگل غوغايي بر پا بود. درختان، سوخته و در هم شكسته؛ گياهان، از ريشه در آمده؛ لاشه حيوانات، پراكنده و خاكستر همه جا را پوشانده بود. حشرات ريز و حيوانات كوچك در دل خاك و در پناه بوتههاي نيمسوخته، جان سالم به در برده بودند و اكنون جنگل از آنِ آنان بود. درياچه پوشيده شده بود از ماهيها و پرندگان مرده اما در عمق آب زندگي جريان داشت. حالا درياچه زندهترين عضو جنگل بود.
آن شب در زير نور نقرهاي مهتاب، كه ساكت به جنگل ويران شده ميتابيد، دو تخم كوچك پرنده، همچون دو معجزه بزرگ، بدون هيچ آسيبي زير خاكسترها غنوده بودند. روح طبيعت، در آن غوغاي مرگ و نيستي، اين بار فرمان حيات داده بود و هستي.
آن دو قلب كوچك در گرماي خاكسترها در كنار هم و در پناه درختي بركنده از ريشه، سر از تخم در آوردند. در ويرانهاي خراب.
روزها و شبها ميگذشت و دو جوجه در اين ويرانه در آغوش مادر طبيعت بزرگ و بزرگتر ميشدند. طبيعت آن دو را زنده خواسته بود.
پرنده كوچکتر، روزها در جنگل پرسه ميزد و خودش را سير ميكرد. پرنده بزرگتر اما، به ندرت روي زمين مينشست. پرواز ميكرد، بالا و بالاتر ميرفت و از ارتفاع زياد با نگاه تيزبين خود همه جنگل را زير نظر ميگرفت. در همان روزهاي نخست پرواز، از ميان درختان شكسته، بلندترين را يافت و بر فراز آن لانهاي براي خود ساخت.
او ساعتها بر فراز جنگل پرواز ميكرد. نگاه تيزبينش ماهي را در دل درياچه ميديد، تيز به زير ميآمد و با چنگالهاي قوياش او را از آب ميربود. بر روي تخته سنگ بلندي مينشست و مشغول خوردن ميشد. پرنده كوچكتر منتظر مينشست تا او شكارش را ميخورد و دوباره به آسمان ميرفت، آن وقت ميآمد و از تهماندههاي طعمه او خود را سير ميكرد.
پرنده بزرگتر هر روز سوالات زيادي از خود ميپرسيد. چرا آن دو تنها بودند ولي تعداد ماهيها اين قدر زياد بود؟ چرا از جنگل كه دور ميشد راحتتر نفس ميكشيد؟ چرا پرنده كوچكتر هيچوقت همراه او اوج نميگرفت؟ چرا؟چرا؟چرا؟
او بارها و بارها اين سوالات را از پرنده كوچكتر پرسيده بود. اما او هر بار با بياعتنايي نگاهي به او ميانداخت. نگاهي پر معنا كه ميگفت: جواب اين سوالات به چه درد ما ميخورد؟ داريم زندگيمان را ميكنيم. چرا ندارد. به جاي اين حرفها بايد فكر خودمان باشيم و تا ميتوانيم آذوقه جمع كنيم. او هر چيزي را كه پيدا ميكرد به لانهاش ميبرد و آن را مخفي ميكرد. از استخوانهاي حيوانات مرده گرفته تا پولك ماهيهاي كنار درياچه، صدف حلزونها و…
آن دو با سختي، زمستان سرد را پشت سر گذاشتند. زمستاني كه با خودش كوهي از سوالات بيپاسخ را براي پرنده بزرگ به همراه آورده بود. و پرنده كوچك با حرص بيشتري آن چه را ميخواست از دل برف بيرون ميكشيد.
زمستان گذشت و بهار آغاز شد. با آمدن بهار، باز گياهان جوانه زدند.حتي درختان نيم سوخته هم شكوفه داده بودند و عطر سبزي در جنگل پراكنده بود.
شبها وقتي دو پرنده كنار هم مي نشستند و صحبت ميكردند، پرنده كوچكتر از آنچه در طول روز جمع كرده بود حرف ميزد و پرنده بزرگتر از سوالاتش و پاسخهايي كه يافته بود و نيافته بود ميگفت: چرا هيچ طعمهاي در اين اطراف پيدا نميشود؟اگر همه چيز به اين صورت باشد نميتوانيم در اين جا دوام بياوريم. ديگر ماهيها و حيوانات كوچك براي سير كردن ما كافي نيستند. بايد قبل از زمستان فكري بكنيم. من تمام اين اطراف را به دقت بررسي كردهام .به نظر مي رسد اين جا اتفاقي افتاده. سال پيش اين موقع، هيچ درختي شكوفه نداشت و هيچ گياهي در اين جنگل، زنده نبود.چرا؟ انگار همه چيز دارد تازه جان ميگيرد.حتي طعم آب در ياچه تغيير كرده. ميبيني چه خوش طعم و گوارا شده؟
حرفهاي او پرنده كوچك را به فكر فرو ميبرد، او نگران بود، نگران گرسنگي.
پرنده بزرگ ادامه ميداد: يادت ميآيد قبل از زمستان غبار سياهي همه جا نشسته بود، روي درختان، كف زمين. اما امسال ديگر اثري از آن غبار نيست. چرا؟ اينجا همه چيز دارد تغيير ميكند. بيا از اينجا برويم.
حرفهاي او براي مدتي كوتاه ذهن پرنده كوچك را مشغول ميكرد ولي باز دوباره كه صبح ميشد، پرنده كوچك به سمت زمين پرواز ميكرد و مثل هر روز مدتي در كف جنگل قدم ميزد، خود راسير ميكرد و چيزهايي كه در دهانش پنهان كرده بود را به لانهاش ميبرد و يا در گوشه و كنار جنگل مخفي ميكرد. از درختي به درخت ديگر ميپريد. حشرهاي، كرمي و يا موجودي كوچك را شكار ميكرد. اين طرف و آن طرف پرسه ميزد، زماني هم پرواز ميكرد و كمي بالا ميرفت. ولي تمام مدت نگاهش به پايين و به سوي جنگل بود. گاه درخششي از دور چشمش را ميگرفت، با سرعت به سمت آن پرواز ميكرد به اين خيال كه چيز گرانبهايي يافته است. نزديكتر كه ميرسيد ميديد برق خورشيد است كه به برگي باران خورده تابيده، كمي به آن نوك ميزد و باز دوباره نگاه تيزبينش اطراف را جستجو ميكرد و او را به سمت سرابي ديگر ميكشاند.
در طول روز گاهي به ياد حرفهاي پرنده بزرگ ميافتاد. به خصوص وقتي هنگام ظهر زير نور ملايم و دلپذير آفتاب مينشست، پرهايش را تميز ميكرد و چرت ميزد. با خودش ميگفت حرفهاي او زياد هم بيربط نيست ولي ما چه كار ميتوانيم بكنيم. به هر حال بايد زندگي كنيم. همه همين كار را ميكنند، ماهيها، كرم ها، موشها، حلزونها، حشرات و… چرا بايد با اين سؤالات ذهنمان را مشغول كنيم. چارهاي جز زندگي كردن نداريم. از اينجا برويم؟! آخر به كجا؟ مگر ديوانه شدهايم؟! و دوباره بلند ميشد و به پرسه زدن در جنگل ادامه ميداد و باز دوباره فردا صبح …
پرنده بزرگتر صبح كه ميشد به آسمان پر ميكشيد، بالا و بالاتر ميرفت، خيلي بالا. يك نگاه به جنگل ميانداخت و يك نگاه به افق بيانتها و از خودش ميپرسيد: آن دورترها چه خبر است؟ من كه هستم؟ از كجا به اين جنگل آمدهام؟ يعني هيچ موجود ديگري شبيه من وجود ندارد؟
او با اينكه از آغاز تولد غير از خودش و پرنده كوچكتر هيچ پرندهاي را نديده بود، اما ذهن كنجكاو و جستجوگرش خيلي چيزها را دريافته بود. او با دقت موجودات كوچك جنگل را مينگريست. ميديد كه سوسكهاي كوچك چگونه تخم ميگذارند و از تخمشان موجودي تازه متولد ميشود.آيا او هم از تخمي سردرآورده بود؟
من كه هستم؟ من كه هستم؟ اين بزرگترين سؤال او بود و او هيچ پاسخي براي آن نداشت. گاهي مدتها مينشست و به زندگي و حركات موجودات كوچك جنگل خيره ميشد. او روش زندگي همه آنها را ميدانست. پروانهها، سوسكها، حلزونها، لاك پشتها، قورباغهها، او از كنههايي كه لابه لاي پرهايش زندگي مي كردند هم بيخبر نمانده بود. ذهنش هيچ وقت از سؤال خالي نبود و تمام روز به دنبال پاسخ سؤالهايش ميگشت. به غير از خود جنگل و گياهان و موجودات آن، اطراف جنگل را هم خوب ميشناخت. ميدانست كه يك قسمت از جنگل سبزتر و سالمتر است و درختهاي آن بلندتر هستند. او حتي كمي دورتر از جنگل تك درختي را يافته بود كه به نظرش بسيار عجيب ميآمد چون در جنگل تمام درختها سوخته و آسيب ديده بودند و اولين بار بود كه او درختي سالم ميديد. آن تك درخت سؤالات زيادي را در ذهناش به وجود آورده بود و از مقايسه آن با درختهاي جنگل به نكات بسياري پي برده بود. از همه مهمتر، فهميده بود كه آن درخت در بخش سالمتر جنگل است. ولي نتوانسته بود اينها را به هم ربط دهد.
او هر بار از پرنده كوچكتر ميخواست كه آنجا را ترك كنند اما پرنده كوچكتر به شدت با او مخالفت ميكرد. تغيير؟! آخر براي چه؟ ما همين جابه دنيا آمده ايم و بايد زندگي كنيم. مگر بقيه چه كار ميكنند؟
يك روز وقتي پرنده بزرگ مثل هميشه به دنبال پاسخ سؤالهايش دل جنگل را جستجو ميكرد، به چيز عجيبي برخورد. چطور تا آن زمان آن را نديده بود؟ از تعجب بر جا خشكش زده بود و با حيرت به آنچه ميديد خيره شده بود.
«پر»، پري شبيه پرهاي خودش اما بزرگتر و پررنگتر. بدون هيچ حركتي آن را مثل يك عزيز پيدا شده به آرامي به منقار گرفت و به سوي آسمان پر كشيد. كنار لانهاش نشست و پر را بر زمين گذاشت. صورتش را به آن نزديك كرد و شروع كرد با منقارش آن را مثل پرهاي خودش تميز كردن. قطره اشكي به آرامي از گوشه چشمش بر روي پر فرو چكيد. او تنها نبود.نشاني از گم شدهاش يافته بود .»اين پر متعلق به كيست؟ من كه هستم؟ من كه هستم؟ »
بايد مي رفت. پر را برداشت و درامتداد آن تك درخت سبز، به سوي افق بي انتها راهي شد.
شب شده بود و هيچ خبري از پرنده بزرگتر نبود. پرنده كوچكتربه دنبال او از شاخهاي به شاخه ديگر ميپريد و او را صدا ميزد. اما او جز فضاي محدود اطراف لانه، دورتر را نميشناخت و نميدانست كجا بايد به دنبال او بگردد. يعني او واقعاً رفته بود؟! نميتوانست باور كند. چند روزي به جستجو و انتظار ادامه داد و باز دوباره كار هر روزش را پيش گرفت. براي او مهمترين چيز يافتن غذايي براي سير شدن و جمع كردن بود. جمع كردن چيزهايي كه هيچ گاه حتي تا آخر عمرش نفهميد به چه دردي مي خورند.
پرنده بزرگتر روزها و شب ها ميرفت و ميرفت. هر وقت خسته ميشد و نااميد و مأيوس، نگاهي به پر عزيزش ميانداخت جاني تازه ميگرفت و به راهش ادامه ميداد.
سالها از آن زمان ميگذشت.
كلاغ هنوز، تنها ، در آن جنگل سوخته، به زندگي يكنواخت خود ادامه ميداد، بي آن كه حتي نام خود را بداند.
آن ديگري اما،» باز» بازگشت. به طبيعت خود، به اصل خود و به حقيقت آنچه بود.
* * *
اولي كه بود؟ ….. دومي كه بود؟…..
