واژه ” اسطوره “ از كلمه ” mythos “ يوناني مشتق شده است . بسياري از پژوهشگران ، اسطوره را
” بيناد فرهنگ “ و ” نخستين انديشه اي كه در سپيده دم تاريخ انساني جوانه زد “ نام نهاده اند .
اسطوره ها ، روايت هاي خاص در مورد آفرينش ، وقايع فرا انساني ، موقعيت هاي شگفت انگيز ، خدايان و ….
را بدون اينكه در صدد اثباتشان برآيند ، شرح مي دهند . شايد يكي از دلايلي كه اكثر مردم در بيشتر اوقات فكر مي كنند اساطير ، داستان هايي ساده با اسامي غير واقعي هستند ، همين موضوع باشد .
بهرحال اسطوره ها در هر جامعه و فرهنگي وجود داشته و دارند ، آنها بازتابي از خود انسان هستند ، بازتابي كه گذر زمان نمي تواند هيچ تآثيري در آن بگذارد .
فرم هاي روايي ديگر مثل افسانه ها ( legends ) ، حكايات ( fables ) ، قصه هاي پريان ( fairy tales ) و قصه هاي عاميانه folk tales ، حماسه ها و افسانه هاي پهلواني ( Sagas & Epies ) و …. ارتباط بسيار تنگاتنگي با اسطوره ها دارند به گونه اي ك بسياري از پژوهشگران ، اين قبيل دسته بندي ها را تلاشي بيهوده مي دانند و معتقدند كليه موارد نامبرده را مي توان تحت عنوان ” داستان هاي سنتي “ يا ” روايت هاي نياكاني “ جاي داد . مالينوفسكي – اسطوره شناس – چنين تعبيري را براي توضيح مفهوم اسطوره بكار مي برد :
” اسطوره “ احياي روايت گونه واقعيتي ازلي است كه جهت بر آوردن نيازهاي عميق دروني انسان جهت بازگويي آن واقعيت ، به زبان آمده و جزئي حياتي از تمدن بشري است .
اسطوره ، نخستين روايت ، هر آن چيزي را شرح و تعليم مي دهد كه براي حيات انسان ، با معناست و بدين سان براي رفتارهاي انساني ، سرمشق و الگو فراهم مي كند . همچنين عامل مهمي در تعيين رفتارها و روياهاي ما مي باشد . كارل كريني ( Carl Kerenyi ) اسطوره شناس معروف مي گويد : باز گشت به خاستگاه ها و به عالم آغازين ، ويژگي اصلي هر نوع اسطوره است . فيلسوف مي كوشد به جهان نمودها رخنه كند تا بگويد چه چيزي ” واقعاً وجود دارد “ اما راوي اسطوره ها به گذشته ها و به عالم آغازين باز مي گردد تا به ما بگويد چه چيزي ” در اصل وجود داشته است “ .
خير وشر ، مرگ و زندگي ، نيروهاي مثبت و منفي و ساير معماهاي بشري ، همگي راه حل و توصيفات خرد را در همين تواريخ و حكايات كه شكل دهنده حيات انسان است مي يابند ، حياتي كه تنها زماني واقعي و با معناست كه او از الگوهاي فرا- انساني تقليد مي كند و نمونه هاي اعمال بارز و فوق العاده را شرح مي دهد .
تكرار اساطير مربوط به پيدايش عالم ، معادل باز آفرينش جهان هستي است تا بدينسان انسان ابتدايي را به زمان اساطيري فرافكند ، انسان ابتدايي خود را به زمانيكه در آن عمل آفرينش به وقوع پيوست منتقل مي كند تا بتواند در آنجا در يك زمان ، حال مداوم به سر برد …..
اسطوره ، پاسخي است به معما و راز وجود انسان ، رازي كه از وقوف بر فرآيند مرگ و زندگي ، از معماي طبيعت ، از وجود خير و شر و از همه بالاتر از تجربه امر قدسي ناشي مي گردد . از اين رو اسطوره همان مسائلي را مطرح و حل مي كند كه فلسفه ، ولي نه بوسيله تحليل و بررسي عقلاني از واقعيت ( كه خاص تعمق و تآملي علمي است ) بلكه به ياري درام ، نمايش ، كنش ، تجربه و بالاتر از همه ” كشف و شهود “ .
اسطوره از راه توالي رويدادهايي كه تاريخ مقدس را برمي سازند ، به حيات انساني معنا مي بخشد و بدينسان به اينكه چگونه و به ياري چه كسي و چرا ، چيزها بوجود آمده اند ، پاسخ مي دهد ، بدين ترتيب مي تواند به انسان سرگشته باستاني ، در حل معماهاي هميشگي حيات ، ياري رساند .
لوِي برول – انسان شناس فرانسوي – عقيده دارد : ” قطع نظر از اينكه فرق ميان اساطير ، آئين ها و نمادها تا چه اندازه باشد ، منشآ همگي آنها يكي است ، يعني همان قدرت ماوراء طبيعي “ .
نحوه انديشيدن اساطيري ، آنطور كه رايج است ، هيچگاه ناپديد نمي شود زيرا از نيازي بسيا رعميق در وجود انسان ريشه مي گيرد . اريك وژلين ( Eric Veogelin ) نيز در باره افلاطون و نظر او در باره اسطوره چنين مي نويسد: ” افلاطون مي داند كه يك اسطوره مي تواند و مي بايد جانشين اسطوره ديگري گردد ولي ضمناً به آن نكته نيز واقف است كه هيچ كاركرد ديگر انساني اعم از عقل يا علم نمي تواند جانشين خود اسطوره شود . اسطوره يكي از مظاهرِ بر حقِ حركت بنيادين جان آدمي است . “
اسطوره ، داراي نقش و كاركردي بنيادين در وجود آدمي است و جدا از اينكه مردم در باره اساطير چه بيند يشند ، اساطير همچنان آفريده خواهند شد . ما نمي توانيم بر اسطوره غلبه كنيم ، تنها مي توانيم آنرا بد بفهميم . خطر واقعي كه روح آدمي را از اين ناحيه تهديد مي كند نه از سوي نياكانمان ، بلكه از گروه متجددين روشنفكر ما سرمي زند كه نه تنها به سوء استفاده از اسطوره مي پردازند ، بلكه با ديدگاه موهومي كه از علم كسب كرده اند نيز ، حقيقت اسطوره را يكسره ناديده مي گيرند .
مي توان گفت آن چيزي كه در آدمي از اعتبار به سزايي برخوردار است ، همين واقعيات روانشناختي معنوي و روحاني است . پس : ” مهم نيست كه نشانه ها و تصاويري كه انسان ابتدايي به ياري آنها واقعيت را بيان مي كند تا چه حد طفلانه و حتي پوچ و ياوه به نظر آيد . آنچه افشا كننده است ، معناي عميق رفتار ابتدايي است .
اين رفتار ، متآثر از اعتقاد به واقعيتي مطلق است كه در مقابل جهان نا مقدس غير واقعيت ها مي ايستد و از تلاشي سرچشمه مي گيرد كه نمي خواهد تماسش را با هستي بيكران از دست بدهد . (1)
(1) ميد چا الياده
اگر اسطوره ها ، تقدس زدايي شده و دلالت هاي معنوي شان را از دست بدهند ، زندگي و جهان هستي نيز بخشي از راز و رمز خود را از دست مي دهد تا جاي خالي آن را بيتينات صرفاً عقلاني پر كند ، بيتيناتي كه به راستي هر چند دقيق و عيني ، اما فاقد خصلت شعري و جذابيت هاي حسي اند و اغلب خواننده را دلسرد رها مي كنند . زيرا آنچه خوشايند انسان است و خواهش دل او را بر آورده مي كند ، همين رمز و راز هاست نه توضيحات صرفاً عقلاني و علمي . توقع ما از علم همين توضيحات است ولي انسان فقط با علم زندگي نمي كند ، شعر ، موسيقي ، هنر ، اخلاق و ….. نيز بهمين نسبت شكل دهند الگوي شخصيت ما هستند .
اسطوره را نمي توان تنها از طريق عناصر عقلاني محض فهميد و درك كرد ، بلكه اساساً مي بايستي با ارجاع به ضمير ناخودآگاه ،كشف وشهود و …… استنباط نمود . اما از آنجا كه ما به توصيفات صرفاً عقلاني و به تفكري استدلالي كه فقط مطلوب عقل است عادت كرده ايم ، از درك جهان غريب و شهودي و سرشار از احساس اسطوره عاجزيم ، جهاني كه به ديده روانشناسي انسان معاصر ، نامأ نوس و غريب جلوه مي كند . چرا كه چنان بار آمده كه از قبول هر آنچه در خط فرآيند مرسوم انديشه علمي اش نباشد ، سرباز مي زند و مطلب اصلي همين است .
يعني نزد انسان هاي ابتدايي ، رويكرد به وجود واقعيت ، منحصراً و از اساس عقلاني نيست بلكه عاطفي و شهودي و حتي غير عقلاني است . انسان كامل ،با توسل به نيروهاي معرفت بخش و به ياري عناصر معقول و نامعقول و عوامل آگاه و ناآگاه است كه در صدد حل معماي وجود خود ، طبيعت و …. بر مي آيد .
هر چند كه متأسفانه در اثر مرور زمان ،انسان ها توجه كمتري را نثار اسطوره ها كرده اند ، اما بهرحال آنها كماكان به شكلي مقدس ، همچنان پايدار و پابرجا خواهند ماند چرا كه انسان معاصر نه هنوز قدرت تقليد از الگوها و نمادها را از دست داده و نه آرزوي فراتر رفتن و وصول به الگوهاي فرا انساني را .
او نه از تمناي يگانگي و وحدت و نه از تمناي بهشت و رستگاري دست كشيده و نه از درگيري در معماهاي وجود ، خير و شر ، مرگ و زندگي و …..
انسان هنوز هم طالب يگانه شدن با عالم هستي است و از جذابيت هاي موجود در آن ، رهايي نيافته است . او هنوز هم مي خواهد به وراي زمان و مكان سفر كند و به جاودانگي و سعادت هميشگي واصل شود .
پس تا زمانيكه اين حس قدسي در انسان وجود دارد ، اسطوره ها نيز كماكان زنده اند و در كنار ما حضور دارند .
” اسطوره ها و ساير گونه هاي روايي “
حكايت ( Fable )
حكايت ها همانند برخي اسطوره ها ، مبتني بر تصاوير و انگاره هايي انسان واره از حيوانات ، پديده ها و عوامل طبيعي هستند اما حكايت بر خلاف اسطوره اغلب با يك پيام اخلاقي صريح و واضح ، پايان مي يابند و اين نكته برجسته و ويژگي مهم حكايت هاست . در واقع حكايت ها ، داستانهايي كاربردي هستند كه به انسان ها مطالبي اخلاقي در باره روابط اجتماعي و …. مي آموزند .
اسطوره ها ، برعكس ، فاقد هر گونه جنبه آموزشي مستقيم بوده و روايت هايي كه مجسم مي كنند ، به ندرت به تجويز الگويي مستقيم براي منش و كردار انسان مي پردازند .
اخبلف ديگر ميان حكايت ها و اسطوره ها در چگونگي شيوه هاي روايي هر كدام در آن هاست : بافت يك حكايت از حيث زمان و مكان ، نامشخص است ولي در يك روايت اسطوره اي ، نام هاي خدايان ، قهرمانان ، الهه ها و ….. تا حد نسبتاً زيادي آشكار شده و فضا سازي مكان و زمان بارز تر است .
قصه هاي پريان ( Fairy Tales )
تا كمي پيش از اين مردم گمان مي بردند كه پريان در قلمرو پادشاهي خود ساكن هستند و گاهي با بيرون آمدن از اين قلمرو و يا ارتباط با موجودات زميني ، اتفاقات عجيب . شگفتي براي آن ها و سايرين رخ مي دهد . بطور مثال ، بيان ادبي چنين باوري را مي توان در نمايشنامه ” روياي يك نيمه شب تابستان “ اثر ويليام شكسپير ، يافت .
گاهي اصطلاح قصه هاي پريان به طبقه گسترده اي از روايتها در باره فردي كه با رويدادهاي جادويي و شگفت روبرو مي گردد ، گفته مي شود . ( مانند جك و لوبياي سحر آميز ، سيندرلا ، سفيد برفي و هفت كوتوله و ……..)
در قصه هاي پريان نيز همانند اسطوره ها ، رويدادهاي غير عادي نمايان مي شوند اما برخلاف اساطير ( و تقريباً شبيه حكايت ها ) ، قصه هاي پريان نيز در شرايط زماني و مكاني نامعلوم رخ مي دهند . مثلاً اكثر قصه هاي پريان با جملات و عباراتي اين چنين ، آغاز مي شود : ” روزي روزگاري ، شاهزاده اي بود و ….. “ در حاليكه در اغلب اسطوره ها ، اصل و نسب افراد و شرايط زماني و مكاني ، تا حد زيادي بارز و آشكار است .
قصه هاي عاميانه (Folktales )
هر چند همانطور كه در ابتدا ذكر كرديم ، اين مقولات بسيار بهم نزديك بوده و نمي توان خط مشخصي را بين آن ها قائل شد ( همانند تقسيم بندي هاي مختلف صاحبنظران ) ولي در بين ساير گونه هاي روايي ، قصه هاي عاميانه و اسطوره ها ، بسيار بيشتر بهم شباهت دارند . اسيتس تامپسون – پژوهشگر فرهنگ عامه – عقيده دارد كه اسطوره ، نوعي قصه عاميانه است ، قصه اي كه بازگو كننده رويدادهاي رخ داده در ” زمان بي آغاز “ است .
اين در حاليست كه برخي ديگر از پژوهشگران ، قصه هاي عاميانه را بخش فرعي اسطوره ها دانسته و يا اينكه هر دو را در مقوله اي كه همپوشي فراواني با هم دارند ، طبقه بندي كرده اند .
جفري . اس . كرك – اسطوره شناس انگليسي – عقيده خود را در كتابش با عنوان ” اسطوره ، معنا و كاركردهايش در جهان باستان و فرهنگ هاي ديگر “ چنين بيان مي كند : ” اصطلاح “ قصه هاي عاميانه ، اختصاص به داستان ها و روايت هايي دارد كه بازتاب موقعيت هاي ساده اجتماعي و بيانگر خواست ها و آرزوها و ترس هاي بشري است . هر چند كه شايد محتواي اينگونه قصه هاي عاميانه (مثل تلاش براي غلبه بر ديوها و غول ها يا برخورد ميان نيروهاي فرا طبيعي و انسان ) در اسطوره ها نيز يافت شود اما بطور كلي اصطلاح ” اسطوره “ براي داستان ها و روايت هايي با هدفي فراتر و والاتر از يك داستان گويي صرف و ساده بكار مي رود .
حماسه ها و افسانه هاي پهلواني ( Sagas & Epics )
واژه ” ساگا “ اشاره به باز آفريني روايي يك رويداد تاريخي دارد در واقع ، ميان اسطوره ( كه در يك جهان تقريباً فراطبيعي رخ مي دهد ) و افسانه هاي پهلواني ( كه در جايگاه واقعي و تاريخي مشخص قرار دارند ) ، تمايز آشكاري به چشم مي خورد .
واژه ” ساگا “ در زبان نروژي باستان به معناي ” آنچه گفته شده است “ مي باشد و به روايت هايي در مورد پهلوان هاي ايسلندي بر مي گردد . اگر بتوانيم واژه ساگا را محدود به چنين محتوايي كنيم ، حداقل يكي از آشفتگي هاي اصطلاح شناختي را از بين برده ايم !
شايد ” ساگا “ و معناي آن ( افسانه پهلواني ) به يك مكان خاص محدود شود ولي ” حماسه ها “ در سراسر دنيا يافت مي شوند . براي مثال در يونان ( ايلياد و اوديسه ) ، در هند ( مهاباراتا ) ، تبت و …..
حماسه ها اغلب به زبان شعر ( و شاعرانه ) تنظيم شده اند و اين ، يكي از تفاوت هاي اصلي آنها با افسانه هاي پهلواني است .
بهر صورت در آخر بايد ياد آوري كنيم كه بسياري از پژوهشگران معتقدند كه اسطوره ها ، خاستگاه و بنياد
حماسه ها را تشكيل مي دهند و ساير گونه هاي روايي نيز كه از آنها نام برديم ، بيان ” اسطوره “ به زبان و روشهاي گوناگون اند .
براي آشنايي بيشتر خوانندگان گرامي با فرهنگ و اسطوره هاي ملل ، در نظر داريم در هر شماره به طور اجمالي به يكي از اسطوره هاي دنيا بپردازيم . باشد كه روزنه اي به خاستگاه فرا طبيعي فرهنگ ملل گشوده گردد ..
ساناز پوربابک
اسفند 80
برگرفته از :
يونگ ، خدايان و انسان مدرن . آنتونيو مورنو
همشهري 9 / 9 / 78 . دانشنامه نوين بريتانيكا
