وقوع جنگهاي بزرگ در جهان از چه الگويي تبعيت ميكند؟
نيال فرگاسون (1)
ترجمه و تلخيص: شهاب شعري مقدم
در سال 1898، اچ جي ولز در كتاب خود با عنوان «جنگ دنياها» داستان تخيلي حمله به يك شهر و كشتار ساكنان آن را توسط اشغالگران بيرحم به تصوير كشيد. اگرچه اين اشغالگران در داستان ولز، موجوداتي مريخي بودند اما وقوع چنين كشتاري ميتواند توسط غيرمريخيها هم صورت بگيرد. در واقع طي دهههاي متعاقب نگارش اين كتاب، خود انسانها چنان غارتگريهاي وحشيانه و غيرانساني را در زمين به راه انداختند كه اين يكصد سال اخير را ميتوان واقعاً «جنگ دنياها» ناميد.
قرن بيستم، خونينترين دوران در كل تاريخ بشريت بوده است. جنگ جهاني اول منجر به كشتار 9 تا 10 ميليون نفر شد و چنانچه وقوع همهگيري جهاني آنفولانزاي پس از آن را نيز ناشي از اين جنگ بدانيم، آمار كشتهشدگان از اين هم فراتر خواهد رفت. 59 ميليون نفر هم در جنگ جهاني دوم كشته شدند. اما اين جنگها تنها دو نمونه از جنگهاي خونين يكصد سال گذشته بودند. براساس تخمينهاي موجود، طي قرن گذشته 16 جنگ به وقوع پيوسته كه تعداد كشتهشدگان هريك بالاي يك ميليون نفر بوده است. 6 جنگ هم با كشتار مابين 500 هزار تا يك ميليون نفر داشتهايم. 14 جنگ ديگر هم هريك منجر به مرگ 250 تا 500 هزار نفر شده است. بدين ترتيب در طي قرن بيستم مجموعاً چيزي مابين 167 تا 188 ميليون نفر به واسطه جنگ كشته شدهاند (يعني طي قرن گذشته، از هر 22 مورد مرگ، يكي به علت جنگ بوده است).
پيش از قرن بيستم نيز جهان دورانهايي مشابه و مملو از جنگ و خونريزي را پشت سر گذاشته است. دورانهايي نظير دوران كشورگشاييهاي چنگيزخان و تيمور لنگ، دورانهاي شورش در امپراطوري چين نظير قيام آن لوشان در قرن هشتم و يا قيام تايپينگ در اواسط قرن نوزدهم ميلادي و نيز دوران استعمارگريهاي غرب نظير سركوب مردم كنگو توسط حكومت بلژيك و يا كشتار مردم جنوب غربي آفريقا ازسوي امپراطوري آلمان. اما وضعيت قرن بيستم، از يك وجه كليدي – و البته از بسياري جوانب ديگر – با دورانهاي قبلي متفاوت بود و اين جنبه كليدي، حصول پيشرفتهاي بينظير مادي براي انسان بود.
بر اساس آمارهاي موجود، مقدار متوسط سرانه درآمد ناخالص داخلي (GDP) در جهان، از سال 1913 تا 1998 چهار برابر شده است. بدين ترتيب بايد گفت كه در پايان قرن بيستم، انسانها در بسياري از نقاط جهان به واسطه تغذيه بهتر و خدمات بهداشتي مناسبتر، از زندگي راحتتر و طولانيتري نسبت به هر زمان ديگر برخوردار شدند.
در نگاه اول چنين بهنظر ميرسد كه اين رفاه و آسايش بايد ميزان وقوع جنگ در جهان را كاهش دهد. اما برخلاف انتظار ميبينيم كه اغلب جنگهاي خونين بشر طي قرن گذشته در كشورهاي نسبتاً مرفه جهان در دو انتهاي اوراسيا بهوقوع پيوسته است. بنابراين يكي از مهمترين درسهايي كه ميتوان از تاريخ قرن بيستم گرفت آن است كه هرچقدر هم كه سطح رفاه، سواد و حتي دموكراسي در يك كشور بالا رود بازهم احتمال سقوط آن در پرتگاه يك جنگ خونين و مرگبار وجود دارد.
اما 1اكنون ما با يك سؤال كليدي مواجه هستيم: آيا قرن بيست و يكم نيز همانند قرن بيستم، مملو از جنگهاي خونين خواهد بود؟ پاسخ اين پرسش تاحدي به شناخت علل و ريشههاي جنگهاي قرن گذشته مرتبط است. تنها با چنين شناختي است كه احتمال پرهيز از تكرار مجدد اين فجايع وجود خواهد داشت. در غير اين صورت، احتمالاً همان كابوس براي بشريت مجدداً تكرار خواهد شد.
توجيهات نادرست
تاكنون دلايل متعددي براي توجيه خونين بودن قرن بيستم ارائه شده است اما اغلب اين دلايل، قانعكننده نيستند. به عنوان مثال، برخي وجود تسليهات نظامي مرگبارتر را دليل اصلي اين مسأله ميدانند. اما عملاً ارتباطي مابين پيچيدگي فناوري نظامي با مرگبار بودن يك جنگ وجود ندارد. درواقع برخي از شديدترين فجايع قرن گذشته – نظير نسلكشي كامبوج در دهه 1970 و يا جنگهاي داخلي آفريقا در دهه 1990 – با ابتداييترين تسليحات نظير تفنگ، تبر و چاقو صورت گرفته است.
بحرانهاي اقتصادي نيز به خودي خود نميتوانند دليل قانعكنندهاي براي وقوع جنگهاي خونين باشند. برخي به اشتباه تصور ميكنند كه بحران گسترده اقتصادي در اروپا كه منجر به ظهور فاشيسم شد، عامل اصلي وقوع جنگ جهاني دوم بوده است. اما اين سادهانگاري است. واقعيت آن است كه آلمان نازي هنگامي جنگ را در اروپا آغاز كرد كه اقتصاد كشور احياء شده بود. در ضمن فاشيسم در تمامي كشورهايي كه درگير بحران اقتصادي اروپا بودند ظهور نكرد و در كشورهايي هم كه ظهور كرد، الزاماً منجر به جنگ نشد. در واقع بايد گفت كه هيچ ارتباط عمومي مابين اعتلا يا وخامت اوضاع اقتصادي و وقوع جنگ در قرن بيستم مشاهده نميشود. برخي از جنگهاي اين قرن، پس از دورانهاي شكوفايي و پيشرفت اقتصادي بهوقوع پيوستهاند در حالي كه برخي ديگر ناشي از بحرانهاي اقتصادي بودهاند و در ضمن، برخي از بحرانهاي اقتصادي شديد هم بودهاند كه به هيچ جنگي منجر نشدهاند.
اما برخي هم اختلافات مذهبي را دليل اصلي وقوع جنگها ميدانند اما بزرگترين فجايع انساني قرن بيستم همگي در مناطق سكولار جهان بهوقوع پيوستهاند و نه مناطق مذهبي.
پندار نادرست ديگر در ريشهيابي علل جنگها به مسأله دموكراسي بر ميگردد. اكنون عمده دانشمندان علوم سياسي به يك رابطه علت و معلولي مابين دموكراسي و استقرار صلح در جهان قائل هستند. اگر اين نظريه صحيح ميبود، گسترش دموكراسي در قرن بيستم منطقاً بايد صلح جهاني را گسترش ميداد. البته با يك مطالعه تاريخي درمييابيم كه استقرار دموكراسي، احتمال وقوع جنگ مابين كشورها را واقعاً كاهش ميدهد. علت اين امر نيز تقريباً روشن است چراكه حكومتهاي دموكراتيك، كمتر از حكومتهاي استبدادي و ديكتاتوري تمايل به جنگ با يكديگر دارند.
اما اگرچه دموكراسي، وقوع جنگ مابين كشورها را كاهش ميدهد اما درمقابل، احتمال وقوع جنگهاي داخلي را افزايش خواهد داد. با مطالعه تاريخ ميبينيم كه موج دموكراتيك شدن كشورها در دهههاي 1920، 1960 و 1980، وقوع جنگهاي داخلي در جهان را چندين برابر كرده بود (جنگهاي داخلي افغانستان، چين، كره، مكزيك، موزامبيك، نيجريه، روسيه، رواندا و ويتنام، نمونههايي از اين جنگها بودند).
اما گذشته از همه اين دلايل، يك دليل مهم ديگر هم مبني بر ناكامل بودن نظريات متعارفي كه سعي در تبيين علل وقوع خشونتهاي گسترده در قرن بيستم دارند وجود دارد. هيچكدام از اين نظريات قادر نيستند زمان و مكان جنگهايي را كه به وقوع پيوستهاند بهطور قانعكنندهاي توضيح دهند. بايد توجه داشت كه سؤال نهايي ما اين نيست كه مثلاً چرا در قرن بيستم، جنگهاي بيشتري نسبت به قرون هجدهم و نوزدهم به وقوع پيوسته است چراكه سؤالهاي دقيقتر و ظريفتري نيز وجود دارد، سؤالاتي نظير اينكه چرا جنگهاي خونين در لهستان و صربستان بيش از پرتغال و سوئد بهوقوع پيوسته و يا اينكه چرا وقوع جنگ مابين سالهاي 1939 تا 1945، محتملتر از سالهاي 1959 تا 1965 بوده است؟
با كمك آمارها و ارقام موجود ميتوان مكان و زمان بدترين جنگهاي قرن بيستم را مشخص كرد. بر اين اساس بايد گفت كه خطرناكترين منطقه جهان مابين سالهاي 1904 تا 1953، مثلث محصور مابين شبهجزيره بالكان، درياي بالتيك و درياي سياه بوده است. منطقه خطرناك بعدي نيز طي همان دوران، در آنسوي اوراسيا و در محدوده منچوري و شبهجزيره كره بوده است. در واقع در همين منطقه بود كه با حمله ژاپن به روسيه در 1904، جنگهاي بزرگمقياس و كلان مدرن آغاز شد. بازهم در همين منطقه بود كه اين دوران نهايتاً پس از گذشت 50 سال و با وقوع جنگ كره به اتمام رسيد. از آن زمان به بعد، مكان و نحوه جنگها در جهان تغيير كرد. جنگ سرد آغاز شد و اين جنگ، عليرغم ظاهر آرام خود به جنگهاي شديدي در جهان بهويژه در آمريكاي مركزي، منطقه جنوب صحراي آفريقا و هندوچين انجاميد بهطوريكه در عمل ميتوان آنرا جنگ جهاني سوم ناميد.
سه عامل كليدي
بهنظر ميرسد كه سه عامل كليدي، تعيينكننده زمان و مكان وقوع جنگهاي قرن بيستم بودهاند: اختلافات قومي و نژادي، افت و خيزها و تحولات اقتصادي و افول امپراطوريها. 3در واقع در هر زمان و هر مكان كه اين سه عامل دست به دست همديگر دادهاند، حتماً جنگي در آنجا ايجاد شده است.
واقعيت آن است كه برخي مناطق جهان نسبت به مناطق ديگر، بهلحاظ قومي و نژادي همگنتر هستند. ميزان اين همگن بودن به تاريخ مذهب و فرهنگ و همچنين مهاجرت در مناطق مزبور باز ميگردد. به عنوان مثال اگر شما در سال 1900، صدها كيلومتر را در بخشهايي از فرانسه يا انگلستان طي ميكرديد، هيچ تفاوتي را در ميان نحوه صحبت كردن، لباس پوشيدن و حتي عبادت كردن مردم در طي سفر خود مشاهده نميكرديد. اما در همان دوران، بخشهاي مركزي و شرقي اروپا عملاً چهلتكهاي از اقوام و زبانهاي مختلف بود. در اين مناطق، اقوام مختلف و متعددي همگي گردهم آمده بودند. به عنوان مثال در شهري مانند چرنيوتسي (2) كه هماكنون در كشور اوكراين واقع است، مدرسين دانشگاه عمدتاً آلماني بودند، كارگران شهرداري اتريشي بودند، بازرگانان يهودي بودند و كارگران نيز از انواع و اقسام نژادها به چشم ميخوردند. در چنين مناطقي بهطور طبيعي همواره اختلافات قومي و فرقهاي خاصي وجود دارد كه نهايتاً خود را به شكل اختلافات و تنشهاي سياسي بروز خواهد داد. چنين تنشهايي عمدتاً به واسطه اختلاف نظر اقوام و اقشار مختلف نسبت به سياستگذاريهاي مسئولين جامعه شكل ميگيرند.
اما عامل دوم يعني افت و خيزها و نوسانات اقتصادي به راحتي ميتواند اين تنشهاي قومي و فرقهاي را تا حد بروز يك جنگ تشديد نمايد. اين نوسانات اقتصادي لزوماً به ركود شديد اقتصادي منحصر نخواهد بود چراكه رشد و توسعه شديد هم ميتواند منجر به جنگ شود. اين مورد بهويژه در جوامع چندقومي كه در آنها رشد شديد اقتصادي، سبب سود سرشار اقليتهاي محدودي كه بازار را در قبضه خود دارند ميگردد، به چشم ميخورد. نمونههاي آنرا نيز درمورد ارامنه در تركيه در اوايل دهه 1900 و نيز يهوديان در بخش مركزي و شرقي اروپا ميتوان مشاهده نمود. در چنين شرايطي، اين اقليتها ازسوي اكثريتي كه خود را در زيان ميبينند، مورد خشم و غضب قرار خواهند گرفت.
درنهايت بايد گفت كه همه جوامع چندقومي هم كه با ركود و يا رشد سريع اقتصادي مواجه شدهاند الزاماً در دام يك جنگ ويرانگر گرفتار نشدهاند. در واقع يك عامل كليدي ديگر بايد دست به دست اين دو عامل بدهد تا بتواند زمان و مكان وقوع جنگهاي قرن بيستم را توضيح دهد و اين عامل سوم، افول امپراطوريهاست.
يكي از ويژگيهاي بارز قرن بيستم، نرخ بالاي فروپاشي امپراطوريها در آن است. در سال 1913 تقريباً 65 درصد سرزمينهاي جهان و 82 درصد جمعيت آن در زير نفوذ امپراطوريها بسر ميبردند. اما چيزي نگذشت كه همه آن امپراطوريها تجزيه شده و محو گرديدند. سلسله پادشاهي كينگ (3) در چين، پيش از جنگ جهاني اول منقرض شد. در سال 1917 نيز امپراطوري رومانوف و تزارهاي روسيه سقوط كرد. كمتر از دو دهه بعد، امپراطوريهاي بريتانيا، آلمان و فرانسه در مستعمرات خود در آسيا با چنان ضربهاي ازسوي امپراطوري ژاپن مواجه شدند كه حتي پيروزي متفقين در جنگ جهاني دوم نيز نتوانست آنها را احياء كند. امپراطوري پرتغال هم كه خود را لنگلنگان به جلو ميكشاند نهايتاً در اوايل دهه 1970 فروپاشيد. امپراطوريهاي جديدي هم كه درميان ويرانههاي امپراطوريهاي قبلي ايجاد شدند، ديري نپاييدند و خيلي زودتر از پيشينيان خود محو شدند. به عنوان مثال، اتحاد شوروي تنها پس از 69 سال فروپاشيد، امپراطوري ژاپن بر مستعمرات خود فقط 50 سال طول كشيد و امپراطوري هيتلر در فراسوي مرزهاي آلمان فقط 6 سال دوام آورد.
اما ببينيم چرا افول امپراطوريها در مناطقي كه قوميتهاي متعدد در آنها وجود دارد ميتواند منجر به جنگ شود. واقعيت آن است كه با كاهش قدرت امپراطوريها، اشخاص ذينفوذ هريك از قوميتها براي به دستآوردن بخشي از قدرت به مقابله با يكديگر ميپردازند. در اين ميان خصوصاً اقليتهايي كه تا پيش از آن از حكومت مركزي طرفداري ميكردند، با فروپاشي حكومت در معرض اقدامات تلافيجويانه ساير اقوام قرار خواهند گرفت. همين عوامل سبب خواهد شد تا فروپاشي امپراطوريها، مناطق چندقوميتي را در معرض آغاز يك جنگ ويرانگر قرار دهد. در واقع تاريخ نيز گواه همين مسأله است. با نگاهي به تاريخ قرن بيستم در مييابيم كه فروپاشي امپراطوريها، به ندرت با جنگ همراه نبوده است.
و اما جنگ بزرگ بعدي
ديديم كه 2سه عامل اختلافات قومي، افت و خيزهاي اقتصادي و افول امپراطوريها مجموعاً فرمول پيشبيني جنگهاي قرن بيستم را به ما ميدهد. اينك ميخواهيم با اين فرمول، جنگ بزرگ بعدي را در جهان پيشبيني كنيم.
متأسفانه بايد گفت كه اكنون منطقهاي در جهان وجود دارد كه همگي اين سه نشانه را در خود دارد و نام اين منطقه، «خاورميانه» است.
در اين منطقه، اختلافات قومي و فرقهاي وجود دارد. اين اختلافات هماكنون نيز عراق را در معرض يك جنگ داخلي قرار داده است. ساير كشورهاي منطقه نيز همگي اقليتها و قوميتهايي دارند كه درصورت تجزيه عراق، دامنه جنگ به آنها نيز كشيده خواهد شد. و شايد از همه بدتر، اختلافات شديد ميان يهوديان و اعراب در اسرائيل، نوار غزه و كرانه باختري باشد.
ازسوي ديگر منطقه خاورميانه درمعرض افت و خيزهاي اقتصادي گستردهاي نيز قرار دارد. اين نوسانات اقتصادي را به راحتي ميتوان در آمار و ارقام موجود مشاهده نمود. طي پنج سال گذشته، رشد سرانه درآمد ناخالص داخلي در ايران، مابين 3/. تا 3/7 درصد، در اردن مابين 3/0 تا 1/5 درصد، در كويت مابين منفی 5/5 تا مثبت 9/6 درصد، در عربستان مابين منهاي 6 تا مثبت 3/3 درصد، در سوريه مابين منفی 4/0 تا مثبت 3/3 درصد و در تركيه مابين منفی 9 تا مثبت 4/7 درصد در نوسان بوده است.
و اما عامل سوم. منطقه خاورميانه اكنون به جبهه تقابل امپراطوريها و تمدنها بدل شده است كه نمونه بارز آن را ميتوان در برخورد تمدن غرب با تمدن اسلامي مشاهده نمود.
بنابر آنچه بيان شد بايد كاملاً هشيار بود چراكه اكنون تمامي نشانههاي وقوع يك جنگ جهاني ديگر آشكار شده است. اما اين جنگ از لهستان يا منچوري آغاز نخواهد شد بلكه آغاز آن احتمالاً از فلسطين يا بينالنهرين خواهد بود.
درباره نويسنده:
نيال فرگاسون، استاد تاريخ در دانشگاه هاروارد و پژوهشگر ارشد مؤسسه هوور در دانشگاه استنفورد است. جديدترين كتاب او با عنوان «جنگ دنيا» اخيراً منتشر شده است.
پينوشت:
1- Niall Ferguson
2- Chernivtsi
3- Qing
منبع:
Foreign Affairs, September-October 2006
تفکر متعالی شمارگان 6و7
