آيا مي دانيد ضريب آسيب خطاي شما در نقش رهبر چند برابرضريب خطاي سايرين است؟ رهبران متزلزل براي خود، پيروان و سازماني كه هدايت آن را به دست دارند، خيلي خطرناكند. زيرا ضعف ها و خطاي رهبري، خطاي ديگران را صد چندان مي كند! خطاهاي يك رهبر مثل كوله بار منفي مي ماند كه هرچه سنگين تر باشد، كمر او را در جريان رهبري ديگران بيشتر خم مي كند.
رهبران متزلزل چند خصلت مشترك دارند:
-
- امنيت خاطر ديگران را تأمين نمي كنند: ضرب المثل قديمي است كه مي گويد:«آدم هاي متزلزل كه خود احساس امنيت نمي كنند، پيوسته درصددكسب اعتبار، تأييد و جلب محبت ديگرانند. به همين دليل هوش و حواس آنها متوجه تأمين امنيت خاطر خودشان است، نه تأمين امنيت خاطر ديگران. دستشان دراز است كه بگيرند، كسي كه دست بگير دارد رهبر خوبي نمي شود.
- دستشان دراز است كه بگيرند، كسي كه دست بگير دارد رهبر خوبي نمي شود.
- پروبال همكاران را مي چينند
- دست و پاي سازمان را مي بندند: وقتي پيروان بايكوت شوند و قدرشان شناخته نشود، سرخورده و سرانجام از كار دست مي كشند. نتيجه اين مي شود كه به كل سازمان آسيب مي رسد، به عكس رهبران استوار و برخوردار از امنيت خاطر مي توانند به ديگران اعتقاد پيدا كنند زيرا به خود اعتقاد دارند. اين نوع رهبران تكبر ندارند. نقاط ضعف و قدرت خود را مي شناسند، از درخشش همكاران خود نمي ترسند. آنها توفيق گروه را بزرگ ترين نتيجه رهبري خود مي دانند.
چه چيزي مردم را وامي دارد تا رهبري كسي را بپذيرند؟ اينكه در پذيرش يك رهبر اكراه دارند اما پشست يكي ديگر با ميل حركت مي كنند؟ اكراه در پذيرش كدام رهبران وجود دارد؟ محک واقعي رهبر نفوذ است ، همين و بس. اگر انسان قدرت نفوذ نداشته باشد هرگز نمي تواند ديگران را رهبري کند. بنابراين بهتر است راه يافتن و سنجيدن نفوذ را ياد بگيريم. اکثراً رهبري و مديريت را يکي مي دانند. فرق اصلي بين رهبري و مديريت اين است که رهبران با استفاده از نفوذ خويش ديگران را به پيروي وامي دارند، ولي کار اصلي مديران حفظ سيستم و فرايندها است. مديران توانايي حفظ سمت و سوي حرکت را دارند اما از تغيير دادن عاجزند. براي هدايت افراد به مسيرهاي تازه بايد نفوذ داشته باشيم. لازمه رهبر بودن، علاوه در پيشگامي ، پيروي آگاهانه ديگران از رهنمودها و آرمان هاي رهبر است. بدترين بدفهمي از رهبري اين است که عده اي خيال مي کنند رهبري ناشي از مقام و منصب است. ولي اين طور نيست . رهبر کسي است که نظرش با ارزش تر از نظر ديگران است. کسي که ديگران به سرعت با او و نظرياتش همراه مي شوند و به دنبال او هستند..
مثلث قدرت
ارتباط، شناخت، نفوذ ، سه گوشه مثلث قدرت هستند. وقتي انسان با ديگران به طور ثمر بخش ارتباط برقرار کند شناخت به وجود مي آيد و اين خود به نفوذ منجر مي شود. رهبر واقعي محصور به اقتدار رسمي نيست و اقتدار او فراتر از حد اجراي صحيح رويه ها و آموزش هاي فني است. رهبر واقعي آن است که ديگران با خوشرويي و خاطر جمعي از او پيروي کنند. راستش را بخواهيد هيچ كس از رئيس بازي خوشش نمي آيد. رهبر واقعي فرق ميان رئيس و رهبر را مي داند.
-
- رئيس کارکنان را وادار به کار مي کند، رهبر آنهارا راهنمايي مي کند.
- رئيس متکي به قدرت رسمي است، رهبر متکي به خيرخواهي است.
- رئيس مروج ترس است، رهبر مشوق شور و دلبستگي به کار است.
- رئيس مي گويد «من»، رهبر مي گويد «ما».
- رئيس عيب و ايراد را سرزنش مي کند، رهبر آن را برطرف مي کند.
يكي ديگر از خصلت هايي كه رهبران را متمايز مي كند، اين است كه آنها به فكر پرورش و بالندگي كاركنان خود هستند. كارهايي كه رهبر براي آن ها انجام داده يكي ديگر از دلايل پيروي كاركنان است. عظمت و ابهت رهبر فقط در قدرت او خلاصه نمي شود. بلكه بزرگي او ناشي از توانايي و ظرفيتش در توان افزايي ديگران نيز هست. موفقيت, اگر رهبر جانشين نداشته باشد, عين شكست است. مهم ترين مسئوليت كاركنان انجام كاري است كه به آن ها واگذار مي شود. مهم ترين مسئوليت كاركنان انجام كاري است كه به آن ها واگذار مي شود ولي مسئوليت رهبر پرورش كساني است كه بتوانند كارها را انجام دهند. رهبر واقعي را مي توان شناخت زيرا كيفيت كار همكارانش دائماً بهتر مي شود.
و ديگر اينكه، زياد كاركردن هنر نيست، هوشمندانه كاركردن هنر است. هر رهبر بايد بتواند هم زمان سه چهار پروژه مهم ( و در اولويت) سازمان خود را با موفقيت اداره كند. هر رهبري سرانجام سازمانش را ترك مي كند, به ميل يا به ناچار. ممكن است كار خود را عوض كند, ترفيع بگيرد, يا بازنشسته شود و اگر نخواهد بازنشسته شود, مي ميرد. وظيفه رهبر, آماده كردن افراد و سازمان براي دوراني است كه آن سازمان را ترك مي كند. همان طور كه جان ماكسول مي گويد: «از رويكرد رهبري پيروان به رويكرد تربيت رهبران تغيير الگو دادم. ارزش من, مثل هر رهبر ديگر, در سنجش توانايي انتقال آرام قدرت, از خودم به نفر بعد, است. موفقيت در اين نيست كه چه در پيش داريم, موفقيت در اين است كه چه در پشت سر به جا مي گذاريم.». در اين شرايط موفقيت ما را با معيار قانون تكثير مي سنجند. ارزش ماندگار رهبر با ترازوي جانشين سنجيده مي شود.
حال شما به عنوان رهبر چقدر احساس امنيت مي كنيد؟ اگر يكي از رهبران ايده اي بزرگ داشته باشد حمايتش مي كنيد يا سرش را به ديوار مي كوبيد؟ آيا پيروزي همكاران را تجليل مي نماييد؟ براي تكثير خود و تعيين جانشين چقدر آماده هستيد؟ اگر غير از اين عمل كنيم ، به شيوه رهبران متزلزل رفتار كرده ايم و در اينصورت دست و بال ما، گروه و سازمانمان بسته مي شود!
گردآوری وتدوین نوناصالحی
